تبليغاتX
من عروس همانم که در استخاره بد آمده بود
مشق شب
عسلی  چشمانش لبانم را نوچ کرده بود

و گرگ نگاهش قلبم را اسیر

سایه ای نقاب شکسته

خانه شما آیا در همین محله است ؟

نمی دانم

چشمک

من زدم 

این اولین باری نیست  که خودم را به آن راه می زنم

آهای گارسون

تنهاییم را چگونه بین دو فنجان قسمت کنم

سایه آنها  را می ترساند

می دانم

من مستم مرد

نمی بینی که چگونه تلوتلو  می خورم

و  همچون ببری زخمی

به دنبال یک شکار می گردم

آری من

کاش هیچ آدمی سایه نداشت

سُر می خورد تا ابد تا آخر کوه

بی هیچ نشانه ای

مرا که به صلیب کشیده بود - نگاه می کرد

آیا به زور جزو اموالش خواهم شد

یا به راحتی شریک غمهایش

در هر صورت نخواهم رقصید

حتی با آهنگهای گروهی تازه به دوران رسیده ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 18:39  توسط فرزانه | 
تازگي ها شنيدم رابين هود يه نفرو تو خوابش ديده كه مي خواد انشاءالله به همون زوديا بياد.مي خواستم بگم با اين كارهايي كه شخصيتهاي والاي مملكتي مي كنند تا چند وقت ديگه خدا هم مي ياد پايين ببينه چه خبره !

به آقايون حجتي ها عرض مي كنم كه شرايط ظهور آقا وجود ظلم و جور نيست .بهتره حضرات مثل كمونيستهاي انگليسي فكر نكنند.

تا تواني دلي به دست آور    دل شكستن هنر نمي باشد

راستي يه مطلبي هم در مورد رابين هود عزيز بگم.

من در يه گزارش اسم اوني كه مي شناسينش يعني ملكه زيباييهاي ايرانو گذاشتم رابين هود.خلاصه نيويورك تايمز هم مساله رو داغش كرد و بعد فهميدم طرف از اسم رابين هود خوششم اومده .

رابين هود يه دزد بيشتر نبود.اون راه آسونو انتخاب كرده بود ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 18:44  توسط فرزانه | 
به جامعه خبري و همكاراي عزيزم حادثه غم انگيز سانحه هوايي رو تسليت ميگم.

البته اگه بشه بهش گفت سانحه .بايد بگم تو اين چند سال تجربه كاري كه داشتم تا حالا پيش نيومده بود كه در يه برنامه خبري اينهمه خبرنگار شركت كنند.ممكن بود منم توي اين هواپيما باشم . اگه يه پيشنهاد كاري رو كه چند وقت پيش برام بوجود اومد رد نكرده بود حالا منم مرده بودم.تا حالا اين دفعه دومه كه از مرگ نجات پيدا مي كنم . اميدوارم تو سوميش دست خالي برنگردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 18:12  توسط فرزانه | 
محسن مي گفت به جز شيشه مواد ديگه اي مثل كرك و شيوا هم اومده كه درصدش از شيشه هم بالاتره . هر كي يه بار مصرف كنه اسيرش مي شه و فكر و ذكرش اينه كه بره هر طور شده اين مواد رو تهيه كنه . قيمتش هم خيلي بالاست حساب كردم هر گرمش ۱۲۰ هزار تومن در مي ياد يعني از طلا هم گرون تر. وقتي مصرفش مي كنن اينقدر حرف مي زنن كه حال آدم ازشون به هم مي خوره . حميد كه يه بار مصرف كرده بود داشت ديوونه مي شد مي گفت من چرا اينقدر حرف مي زنم. يكي از بچه ها هم كه يه بار مصرف كرده چند ماهه مي ره مركزي براي ترك . قاچاق فروش محل تا پارسال هيچي نداشت اما از وقتي اين آشغالا اومده زير پاي هر كدوم از بچه هاش يه ماشين مدل بالاست. تعداد كساني كه از اين مواد استفاده ميكنن خيلي بالا رفته اونا به ما ميگن شما هنوز اهل هيچي نيستيد.نصف عمرتون بر فنا شما از زندگي هيچي نمي فهميد.

گفتم تو مصرف مواد مخدر مقام اول رو كسب كرديم . وقتي جاده سفيد باشه (يعني وسايل نقليه حمل مواد مخدر اجازه عبور داشته باشن و هيچ ايست بازرسي جلوشونو نگيره) امكان وجود اينهمه مواد مخدر در كشور وجود داره وگرنه تصور نمي كنم اينهمه قاچاقچي خورده پا اين مواد رو وارد كرده باشن . در ثاني اگه اين فرض هم درست نباشه بايد از نيروي انتظامي پرسيد داريد چه غلطي مي كنيد؟

خلاصه جوون معتاد ميشه آدم مرده .آدم مرده جون مي ده واسه اين مملكت .خفه است صداش در نمي ياد مثل مترسك وزش بادو تحمل مي كنه گروني ، بيكاري ، بي پولي و... فقط به فكر اينه شيشه بزنه يا بره رو قرص بعد بره يه جا بتروكونه. چقدر راحت مي شه به اين جماعت حكومت كرد.نظر شما چيه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 13:0  توسط فرزانه | 
هر سایتی رو که باز می کنم با جمله زیبای دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد روبرو می شم.

یادش بخیر روزنامه صبح امروز : دانستن حق مردم است

به هر حال اوضاع بسیار رو به راهه. برای دوستانی که از شرایط ایران خبر ندارن می نویسم که مشکل بیکاری حل شده.رابین هود عزیز پول همه ثروتمندا رو داده به فقیرا همه وضعشون خوب شده. اداره ها یکی از یکی بهتر.کارمندای پررو رو بیرون کردن جاشون یه عالمه کارمند با خدا و مسلمون می یارن.ارزونی بیداد می کنه. جوونا همه دنبال معنویات می رن . اینجا پول معنی نداره.

شرایط ازدواج مهیا است. تو روستاها فراوونیه. قیمتا  دو سه ماهه ثابت مونده. نماینده ها و مسوولا همه حرفای کارشناسی می زنن و بعد از بررسی همه جوانب هر طرحی رو که می خوان ارائه می دن.مردم همه براشون دعا می خونن.

از نعمات و برکات دولت جدید اینه که من یکی رو بیکار کرده تو خونه نشستم یه خورده استراحت کنم .البته درسته که خیلی بدهکارم اما استراحت و آرامش مهمتره. می تونم نمازهای قضام رو هم به جا بیارم.البته خدا جون تو یکی رو دوست دارم .

القصه اون دیوونه هایی که فکر رفتن از ایران تو سرشون افتاده اینو بدونن که هار شدن . اینقدر خوشی دیدن که می خوان برن اونور اسیر شن.

خدا نکنه آمریکا به کشورمون حمله کنه اونوقته که این اوضاع منظم سر و سامونشو از دست می ده.

زمانی که خشایارشا می خواست به یونان حمله کنه بسیاری از کشورها از خداشون بود که جزو ایران بشن .البته الانم همینطوره.

خلاصه ما جوونا خیلی چیزا داریم که نگرانیم از دست ندیم و همین نکته خوبی برای مسوولانه کشوره .اونا می تونن مطمئن باشن که صدامون در نمی یاد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:17  توسط فرزانه | 
توي داستانها نميشه كه يه ميش عاشق گرگ بشه اما ميش قصه ما عاشق گرگ شده بود ... اون حتي پاره پاره شدن بدست گرگ رو دوست داشت... شاپرك به ميش مي گفت ديوونه شدي مگه ميشه كه تو عاشق گرگ بشي ... گرگ با تو فرق داره ... اون مثل تو نيست و تو مثل اون... اما ميش مي گفت خدا هر دو تامونو دوست داره و اين وجه تشابه ماست... حتي خدا يه بار دعاي گرگو مستجاب كرده بود...

شاپرك هميشه از ميش مي خواست كه گرگ رو دوست نداشته باشه ... شايد اين بهترين نصيحتي بود كه يه دوست مي تونه در حق دوستش بكنه، اما شاپرك اشتباه مي كرد ميش يه گرگ بود اون هميشه يه گرگ بوده و هست اما حتي خودشم نمي دونه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:37  توسط فرزانه | 
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

یه دوستی چند روز پیش گفت چرا شعر نمی گی این شعر محمد علی بهمنی جواب سوالشه

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 16:21  توسط فرزانه | 
بنام حضرت دوست که هر چه هست از اوست

    من هم از امروز در جمع شما دوستان‌ می نویسم .

شعرهای قدیمیمو برای دوستانی که دوست دارن بخونن می گذارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

فرزانه سيد سعيدي

 

این گناه مقدس

تو را مرتکب نشده ام

چند روزی است

به زور لبخند می زنی

و دستت را به زیر چانه ات

نگاه می کنی

به نقطه ای که من است

اما من نیست

این جبر لعنتی

و چشمانی که ناسزا می گوید

چقدر ابلیس هوس کرده بودم

که به زور در آغوشم بگیرد

و عاشق شوم

به راحتی

آتش در چشمانش زبانه می کشید

و جهنم در استقبال ما

و من که می سوختم

با تمام وجود....

تو را مرتکب خواهم شد                      


شعرهای پیشین فرزانه سید سعیدی در مانیها

 

کشیشها ، عمامه به سر

موعظه می کنند

کلیسا بود یا مسجد ؟

شاید هم کعبه ای پر از بت

ابوسفیان هنوز فروشنده الماسهای هبل است

و انقلابیون

به گه خوردن افتاده اند

آنها عکس هیچ کس را بزرگ نخواهند کشید

حتی پیر مغان

تاکسی ها زمزمه می کنند

گرانی ، فقر ، فحشا

بر پدرت لعنت

دست بردار از ما

و یکهو خاموش می شوند

"کاش یک بی ناموس به کشور حمله کند"

ناسیونالیستها می گویند

قرون وسطی

دوران رنسانس

شاید هم عصر حجر

چه فرقی می کند

بوی تعفن همه جا پر شده است

مسیحی می شوی یا دارت بزنیم

مسلمانی یا بودی؟

شیعه شناسنامه ای

مسلمان هستی یا دارت بزنیم

پاپ می آید

آخوند می رود

اینجا خیابان است

عبور و مرور آزاد

حتی اگر تاریخ هزار بار تکرار شود

تاکسی ها زمزمه می کنند

اینبار روبروی شاه

بلند

بر پدرت صلوات !

بی پدر من بودم انگار

صدای اذان می آید

و ناقوس کلیسا

کاش هیچ کس اصوات مقدس را نمی فروخت

الو سلام

مسیح یا محمد لطفا

شماره باز هم عوضی است

یکبار دیگر باید خواند


درختهای کاج

تکان می خورند

بسان زنهایی کرد

که مویه می کنند

و چنگ در صورت

دردها را بیرون می کشند

نگاهت

عریانم می کند

و خط به خط مرور

آیا فقط مرا از بر کرده بودی؟

باد می آید

و چشمان تو هیزتر می شود

گیسهایم به دست اوست

اما تو غیرتی نمی شوی

برای اولین بار

سایه ها

تلو تلو می خورند

و می روند

تا در کلبه ای دوردست

عشق بازی کنند

اینجا تنها آدمهای دیوانه و مست

بدنهای یکدیگر را لمس می کنند

میترا می خندد

او تنها الهه ای نیست که عشق دستور داده باشد

همه میتراها دیوانه اند

درست مثل تو

که صدای مرگ

چهار بار

از حلقومت بیرون می جهید

تا دو سال دیگر

به انتظار تو

پاسخی مثبت دهد

عجب حماقتی!

می خواستی باور کنم

اما مگر بغض می گذاشت...

قصه های کودکانه

لولوهایی که حالا

شبیه انسانها

نفس می کشیدند

و من

دیگر فرار نمی کردم

و عروسک را

به کودک همسایه پس می دادم

بی هیچ لجاجتی

بفرمائید مرد

من مال شما


سرطان می جوی

مثل جیغ

بنفش - بنفش

قورت می دهی

بخار شیشه

با هوسهای تو کور خواهد شد

نفسهای گرم

بلند می شوی از جا

و عمامه ای پیچ می خورد  در هم

سفید - سیاه

کیش - مات

...یک قل دو قل هنوز بازی کودکان این شهر است


آنروز که فاحشه شدم

هوا ابری بود

و فرشتگان روی زمین سرخاب می زدند

تمنا در چشمان خواهرم برق می زد

کسی چه می دانست

پاشنه هایی که لگد می کردند مرا

پول هم می دادند

خیلی وقت بود یر به یر شده بودیم

عرب کجاست که بر سر نوزادیم خاک بریزد

صد و بیست و پنج هزارمین پیامبر

کسی نیست ؟

آدمی بود با نام انسان

اولی بود یا آخری ؟

عکس او که صورتش مثل شکمش نبود

روی سر در سینماها چه می کرد ؟

مثل اینکه شبیه انسانها بود

گیسهای دایه آب را می کشید تا منجلاب

رویاها به خواب رفته بودند

اولین باری که گناه کردم

چشمهایش چقدر زیبا بود

با یک رکابی مشکی

صدای موسیقی بتهون می آمد

هوس کرده بودم راک برقصم

باور می کنید ؟

شاید چشمهایش از گوشه

بیشتر می ترکید

و من بیشتر خوشم می آمد

لبهایم را می مکید

و من فاحشه می شدم

باور می کنید؟


صدایی خرج کن

آنگاه که اشکهایم کرایه لبانت را می پردازد

صدایی خرج کن

آنگاه که نگاهت فرمان کشف حجاب قلبم را می دهد

صدایی خرج کن

هر چند کلامت شقه شقه ام خواهد کرد

و من به باور یک حرف هم نخواهم رسید


اوین - زندان سیاسی

دیوانه ای از قفس پرید

تیمارستان - امین آباد

دیوانه ها دورم حلقه می زنند

یکی مرا می بوسد و بعد سیلی می زند

یقه ام را دیگری پاره  می کند

من به چه کسی گفته بودم بالای چشمانت ابروست ؟

اوه ... از ما بهتران

دیوانه ای پسر از ما بهتران است

او به دیوانه های دیگر شکلات داده تا مرا "هو" کنند

دیوانه ها مرا هو می کنند

پرستاری می گوید فرار کن

با دستانت و با مغزت

پرستاران دیگر خوشحال خواهند شد

...من اما نمی روم

دیوانه ها باز مرا حلقه کرده اند

عجب حکایتی !

به دیوانگان نان خشک می دهند می گویند جوجه است

دیوانگان می گویند "به به جوجه کباب"

من دروغ نمی گویم

رییس تیمارستان می آید

گریه کنان

همه دیوانه ها گریه می کنند

خنده کنان

همه دیوانه ها می خندند

دیوانه ها حتی نمی فهمند در غذاهایشان قرص خواب آور ریخته  اند

دارم خفه می شوم

بگذارید فریاد بزنم

من داروی درد دیوانگان را نمی دانم

یکنفر می گوید چشمهایت را در بیاور

و جای لبهایت بگذار

ملحفه ای روی سرت بیانداز و "گرگ" شو

چقدر سخت است بگویی نمی توانم ...

الاغ - الاغ -الاغ -پارس می کند -پارس می کند

اسب - اسب - اسب - می رقصد

فرهاد ! فرهاد ! خفه شو

عینک مرا بدهید

جفتک می زند رییس - رییس

سعید - سعید - کی از تابوت بلند شدی ؟

سعید - سعید گم شو

زنت به دستور تو کتک می خورد یا نه

یا نه - یا نه نه

"نه نه "کجایی ؟

عینک مرا بدهید

از کوه تریاک می آید پایین

کوه فوران کرده

سرتان را بگیرید

کوه یکشنبه ها فوران می کند

دیوانه ها بیایید

صف بکشید تا دم کوه

هو هو - چی چی - هو هو - چی چی

عینک مرا بدهید

پول تو مال من

پول من مال او

پول او مال من

پول مرا نشمرید

الکی است

هو هو - چی چی - هو هو - چی چی

قطار می آید

منفجرش کنید

جنازه هایش را له کنید

نمک بزنید - بخورید

چه عالمی دارد دیوانگی

من عاشق یکی از همین دیوانه ها شده بودم

با ور می کنید ؟!

..................................................................................................................................

آخرین ایستگاه

سوت می کشد

سوزن بانی شاید بنام عزرائیل

و پیاده می شوی

شاه بودی - رهبر بودی و گاهی اکبر بودی

حالا باید پیاده شوی

بروی

نی می زند چوپان

بره هایم چه شد

اشک می ریزد

گرگ بودی یا لباسی بر تن میش

ایستگاه بعدی جانماز آب می کشند

و تیمم می کنند با خون

خاک عزیز است - همچنان

کوپه بغلی

صندلیها پر از جوان

و پیرمردها ایستاده لمیده اند

سرد بودی بد بودی

حتی نمی دانستی کی به ایستگاه بعدی می رسیم

دستانت به میله های قطار قفل شده بود

خیال می کردی

بیشه ها از دور پیدایند

و مه حجابی شده بر شیشه های قطار

کسی نمی بیند تو را

که می روی

که ساعت شماته دار زنگ می زند

وهمزمان یکفنر به دنیا می آید

هر چند خفه اش می کنی

حتی در رحم مادر

قاتل بودی - می زدی - دروغ می گفتی

حتی از زبان سوزن بان

آهای مسافران سپید

بره ها هم سپید بودند

همرنگ چوپان

و می رقصیدند با نی

و دشت مال آنان بود

درست مثل روزگار قدیم

قرمز بودی - هیتلر بودی - راهب بودی

کودکی پرسید

بوی خون تا کدام ایستگاه پاک می شود

یکنفر گفت

الان می رسیم

..................................................................................................................................

شیری که همه را می درید

و قرار شد هر روز یک عزیر شامش شود

تا چراغ خانه ها یکی یکی خاموش شود

و خرگوش فریبش داد

و به طمع دریدن عکس خود در چاه افتاد

قصه گویش دروغ می گفت

شیر همه را می درید

همچنان

فروهر مرد

فروهر ها مردند

آنها را دریده بود

و حیوانات

خوشحال از اینکه زنده بودند

شامهای بعدی آماده

آقاجری < شمس < عبدی <سحابی < باقی و شاید من

او عکس خود را در چاه نمی درید

او عاشق خود شده بود

قصه تمام نمی شد

حیوانات زنده بودند

به خیالشان

مرگ در چشمان همه حلقه زده بود

شام بعدی چه کسی است ؟

هیچ کس نمی دانست کی فریاد خواهد زد "من غذای تو نخواهم شد "

خرگوشها زمین را می کندند

موش کورها دیده بان بودند

لاک پشتها قهرمان دو و ...

حکومت بر این جماعت چقدر آسان بود

شیر پایان داستان را می دانست

خرگوشها به جنگلهای مجاور می رفتند

شیر آنها را گرسنه نگه داشته بود

و خرها رییسشان بودند

خرها هر روز به نیابت از حیوانات عر عر می کردند

حیوانات از عرعر خرها به تنگ آمده بودند

"این جنگل چاه نمی خواهد " خرها می گفتند

شیر پایان داستان را می دانست

عرعرهای پیش از دستور

خرگوشها چاه بکنند

گاومیشها پر کنند 

شیر از طرف خدا سلطان جنگل است

و ما از طرف خدا عر می زنیم

کنسرتهای زاری

کارناوالهای مرگ

کسی جنازه ها را نمی شناخت

تنها وقتی چاله ای گودتر می شد

تابوتها به رقص در می آمدند

اینجا جنگل است

و شیر سلطان جنگل

یالهایش را می بینید

هر روز کلفت تر می شود

او پایان داستان را می داند ؟

..................................................................................................................................

بهشت بودم که صدایم زدی

و سیب

بهانه ای برای دیدنت

یک روز گذشته

جهنم به مهمانی بهشت آمده

و من

زمین می خواهم

و شاید سیب

نمی دانم

من آبستن تقدیر

جهنم می روم یا بهشت

یا زمین به ملاقات تو

"ویار " دارم

سیب می خواهم

و جهنم

و زمین

و بهشت  


چشمانت ترک می خورد

و سپید تر می شد

شاید هم صورت چروکیده من

با عصبهای چشم تو آمیخته می شد

و سالخورده

سالیان سال پلک نزدم

و تو را دیدم

و تو

در حفره های سیاه چشمانم

خود را دیدی

چقدر مست بودم

و هنوز هم ...

نمی دانم چه کسی مرا مومیایی کرد

و تو را هر روز بزرگتر

از رشد استخوانهایت دردم می گرفت

و تنم مور مور می شد

چه کسی تو را در آغوش خواهد گرفت ؟

چه کسی که هم اندازه من نیست

زشت است و حسود

می دانم

آهای بیشرم

دلت بسوزد

اشکهایم را نمی بینی

و مرا که در تابوت

مثل مرمری در وان

سفید و هوس انگیز

گوشه لبم را می گزم

تا فریبت دهم

تا مومیایت کنم

که هر دو بزرگ شویم

با هم و بدون درد


حالت تهوع دارد جسمم

می خواهد بالا بیاورد روحم را

روحم بزرگ شده است ...

سلام نیلوفرهای نورانی

سیب را پس آورده ام

................................

 

فقط می گفتند چشمان خمارش زیباست

و نمی دانستند

چشمانم در نگاهش چقدر نشئه بود

و خماری

نیازی که گوشه چشمها را می کشید

افیون جدایی با من بود

و من همیشه خمار

و می دانستم چرا مجنون نگاه گردی نداشت

.........................................

نیمی از صورتم گم شده

و نیمی از تنم

من شکسته ام یا آینه ؟

شاید هم چشمها دیگر مثل قدیم

جفت نیست

و دستها به قدر کافی

انگشت ندارد

که وقتی بچه می شوم

ده تا دوست بدارم تو را

همان ده تای بیشمار ...

....................................

 

سالها بود که با نگاهت صحبت می کردم

ولی افسوس که نمی دانستم

چشمانت ناشنوایند


فرعون

روز - داخلی - صحنه یک تئاتر از نگاه یک دوربین

سیاهی لشگرها به کجا می روید ؟

این منم فرعون خدای مصر

صدای بهم خوردن گیلاسها

و خنده تماشاگران

و رقص ملکه روی سن

فرعون اینجاست

سکانس اول برداشت اول

   من خدا بودم یا مصر ؟

نه - فرعون فرمانروای فرمانروایان

برداشت دوم 

خدا فرعون را آفرید