![]() |
![]() |
|
| مشق شب |
|
من نمرده بودم. آدمها فکر می کردن مردم!هیچکس منو نمی دید که چطوری قدم بر می دارم و راه می رم .اما مجسمه منو توی میدون شهر ساخته بودن و در مدح من سالی یه بار دور هم جمع می شدن.
آدمها می یومدن و می رفتن گاهی اوقات فکر می کردم این آدمی که چند لحظه پیش باهاش صحبت کردم همونیه که منو می فهمه اما هیچ وقت هیچ کس نفهمید که من چی می گم. سعی کردم کسی رو اذیت نکنم و کسانی رو که همیشه اذیتم کرده بودن دوست داشته باشم.اما از اینکه مجسمه بشم و پرستشم کنن حالم بهم می خورد. فکر می کردم .البته فکر می کردم یه نفر دوستم داره.اما حالا که فکرشو می کنم می بینم که چقدر اشتباه می کردم اون یه مجسمه خوش نقش و نگارو دوست داشت نه منو. حالا می خوام از اول شروع کنم.یه جای کار اشتباه بود .این دفعه حتما موفق می شم.یا علی مدد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 17:37 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
روزی روزگاری آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|