تبليغاتX
من عروس همانم که در استخاره بد آمده بود
مشق شب
پالتو سفیدش رو از توی کمد درآورد .چکمه های بلندی به پا کرد و همینطور که داشت کلاهش رو جلوی آیینه به سر می کرد ُخنده ای از سر روی غرور بر روی لبش نقش بست.رژ قرمز تیره ای به لبهاش کشید و با حالتی که انگار به شکار طعمه جدیدی می ره کیفش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.

بوی خاک بارون زده عطر خاصی به کوچه داده بود ."نگار" عاشق بارون بود و تو این حال و هوا بیشتر می تونست برای "آرش" نقش یک معشوقه رو بازی کنه.

توی دل آرش آشوبی بود.نگار هفته پیش فهمیده بود که آرش بهش در مورد خیلی چیزا دروغ گفته اما گذشت کرده بود و این گذشت باور کردنی نبود.نگار دختر قابل پیش بینی نبود و آرش اصلا فکر نمی کرد که نگار با اون آتش و حرارتی که داره اینقدر صبورانه از گناهش بگذره.

نگار مثل همیشه جذاب و دوست داشتنی -با چشمهای درشت و مشکی و موهای مجعد و بلند که از زیر کلاه بیرون زده بود خرامان خرامان از کوچه به سمت ماشین آرش نزدیک می شد.

                                                  .............................................

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 16:45  توسط فرزانه | 
مادرش گریه می کرد... خواهرش لال شده بود ... همه دوستاش اومده بودن ... عکسشو نمی دادن خواهرش نگاه کنه ... رفته بود سرکوچه به عکسش که رو دیوار بود نگاه می کرد... هیچکس باور نمی کرد...

آرش رفت... هیچکس کمکش نکرده بود ... هیچکس به دادش نرسیده بود...

داشتم فکر می کردم در روز چند تا نوجوون مثل آرش تو این سن و سال بخاطر مشکلات اقتصادی و خانوادگی خودکشی می کنن.

وقتی تو خیابون راه می رم نمی تونم تو چشم مردم نگاه کنم . من کوتاهی کردم ؟! خبرنگار بودن خیلی  سخته........

از همه اونایی که برای آرش دعا کردن ممنون.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:15  توسط فرزانه | 
 

 

پدر و مادرش از همه جدا شده بودن.مادرش معلم بود و پدرش معتاد.به یکی از دوستاش یواشکی گفته بود که پول تو جیبیشو از دامادشون می گیرده ُگفته بود مادرش نمی تونه بیشتر از این کار کنهُ گفته بود همه حقوق مادرش صرف کرایه خونه می شه.

دیروز داداشم گفت که همکلاسیش خودکشی کرده .همش ۱۶ سالشه.قرص برنج خورده...

برای سلامتیش دعا کنید........

التماس می کنم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 17:7  توسط فرزانه |