تبليغاتX
من عروس همانم که در استخاره بد آمده بود
مشق شب

یک هفته از اومدن نگار به شرکت گذشته بود و اون تقریبا قسمت اعظم کارها رو یادگرفته بود.نگار به عنوان یک منشی باید می دونست که با ارباب رجوع چه نوع رفتاری داشته باشه و رفتارش با صاحبان بزرگ شرکتهای معتبر دیگه چطوری باشه.کار اون تنها پاسخگویی به تلفن نبود بلکه باید می تونست در نبود مدیر عامل شرکت رو به خوبی اداره کنه.در ضمن آرین فهمیده بود که می تونه از نگار به عنوان مشاور استفاده کنه.

نگار شخصیت بسیار کاریزمایی داشت و خیلی زود محور توجه همه همکاراش قرار گرفت.محیط دوستانه کاری باعث شده بود که اون سختی خبرنگار نبودن رو بهتر تحمل کنه اما نگار حال زیاد خوبی نداشت و درست مثل بچه ای که از شیر گرفته باشنش دوست داشت که به کار خبر بپردازه.

نگار پشت میزش نشسته بود ودر اینترنت مشغول پیدا کردن مطالبی درخصوص مدیریت بدون کاغذ بود.ناگهان متوجه شده که دو نفر از همکارهاش اونو به شدت تحت نظر دارن اما این مساله تنها یک احساس شخصی بود و نگار نمی تونست این مساله رو اثبات کنه.در هر صورت این قضیه سبب آزارش شده بود.

اما وجود آرین در شرکت آرامش زیادی به نگار می داد.با وجود اینکه اونها در محیط کاری فقط در مورد کار با هم حرف می زدن اما با چشمهاشون خیلی چیزها به هم می گفتن.هر دوی اونها الفبای چشمهای همدیگر رو خوب بلد بودن و نیازی به حرف زدن نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 14:1  توسط فرزانه | 

نگار محو تماشای دونه های بارونی بود که بر شیشه های ماشین پرت می شدن و مثل بچه ها که سر سره سوار می شن پایین می یومدن و بعد می رفتن.آرش که می دونست نگار عاشق بارونه گفت: دختر بارون ، یه وقت غم نداشته باشی!

"دختر بارون". این اولین باری نبود که نگاراین عبارت رو می شنید. اون بارها از "آرین" این عبارت رو شنیده بود.دو سال پیش وقتی  روزنامه ای که نگار در اون کار می کرد ، بسته شد با وجود اینکه به باز و بسته شدن روزنامه ها عادت کرده بود و این چندمین باری بود که این اتفاق می افتاد اما از نبود امنیت شغلی خیلی عصبانی بود و تصمیم گرفت که یه "کار سیاه " رو آغاز کنه تا منبع درآمدش مشخص باشه چون نمی تونست هیچ حسابی روی حقوق روزنامه نگاری باز کنه.غرغر های صاحبخونه که یه مرد هیکلی و از عوام و بیسواد بود نگارررو کلافه کرده بود اون به هیچ وجه نمی تونست حتی جوابشو بده.روزگار نگار رو که از یه خانواده تحصیلکرده و متمول بودن به جایی کشونده بود که باید مستاجر کسی می شد که جز پول توی زندگی چیزی رو نمی شناخت و توهین کردن براش حتی از آب خوردن آسون تر بود.از طرفی مینا مادر نگار از لحاظ عصبی وضعیت آشفته ای داشت.

غروب  یه  روز پاییزی نگار به شرکت کامپیوتری رفت که آرین مدیرعامل اون بود.نگار که مشکلات زندگی خیلی قیافه اش رو به هم ریخته کرده بود سعی کرد با آرایش صورت و پوشیدن لباس های شیک و سنگین چهره در هم تکیده اش رو مخفی نگه داره.با وجودیکه نگار از شغل منشی شدن در شرکت متنفر بود اما درخواست کرده بود که در اون شرکت منشی بشه.حتی تصور اینکه باید چند ساعت روی صندلی بنشینه و تفکراتش دست نخورده باقی بمونه کلافه اش می کرد اما چاره ای نبود.

نگار به محض دیدن آرین دلش ریخت.اتفاقی که در مورد هر کسی نمی افته.این اولین باری بود که نگار چنین احساسی رو در مورد کسی داشت."آرین" زیاد خوش تیپ نبود اما صورت قشنگی داشت.چشمهای اون به رنگ عسلی بود که روی پوست سبزه جذابیت خاصی پیدا می کرد.طرز قرار گرفتن دندونهاش هم نامرتب و زیبا بود .اما اینها احساسی بود که نگار نسبت به آرین داشت و به قولی"تو مو می بینی و من پیچش مو".

آرین بسیار مودب بود .اون رسم ادب رو به جا آورد و جلوی پای نگار ایستاد و با دست بهش اشاره کرد که بنشینه.

آرین گفت:شما همون خبرنگاری هستید که هر روزنامه ای می رید بسته می شه؟

نگار لبخندی زد و گفت: بله در حقیقت جناح رقیب از حضور من در روزنامه های اصلاح طلب خیلی راضیه چون به محض پا گذاشتن توی روزنامه طولی نمی کشه که روزنامه بسته می شه.قضیه پا قدم و این حرفها ...

آرین اینبار قیافه جدی به خودش گرفت و گفت: اونها اصلا به فکر ادامه معیشت روزنامه نگارها نیستن.

نگار جواب داد: درسته به همین دلیل تصمیم گرفتم که کار جدیدی رو شروع کنم.

آرین گفت: شما به اینکار علاقه دارید و آیا می تونید به ما تضمین بدید که این کار رو رها نمی کنید.

نگار پاسخ داد:قضیه از علاقه گذشته وقتی اجبار بوجود بیاد انسان مجبور می شه به کارهایی تن بده که دوست نداره.واقعیت اینه که من کار روزنامه نگاری رو دوست دارم و به اینکار علاقه ندارم ولی قول می دم که توی کارم جدی باشم و کوتاهی نکنم.

آرین گفت:چرا اجبار؟دختری به سن و سال شما که نیاز نیست دغدغه امرار معاش داشته باشه.

با وجود اینکه نگار هیچ وقت دوست نداشت کسی در مورد زندگیش چیزی بدونه درباره وضعیت زندگیش توضیحاتی به آرین داد چون بر اساس اصول مدیریت، مدیر یک مجموعه حق داشت تا از وضعیت کارمندش با خبر باشه .اما واقعیت این بود که نگار از همون لحظه اول احساس عجیبی نسبت به آرین داشت و به اون خیلی اعتماد پیدا کرده بود.

روال کارها خیلی خوب پیش رفت و نگار همون روز قراردادی امضا کرد تا مشغول به کار بشه.میزان حقوق هم به حدی بود که احتیاجات نگار رو برطرف کنه و اون از این موضوع خیلی خوشحال بود.

آرین از نگار خواست که چون مسیر خونه هاشون یکیه اونو برسونه و نگار هم موافقت کرد.

نم نم بارون بود .همیشه وقتی بارون می یومد نگار یه غمی توی دلش سنگینی می کرد که اتفاقا اون غمو دوست داشت.نگار به قطرات بارون که روی خیابونها می ریختن نگاه می کرد و در اون لحظه دوست داشت که بارون باشه تا وقتی از آسمون به زمین ریزه روی خیابون پهن بشه و با حرت باد تاب بخوره .نگار محو تماشا بود که آرین گفت:من عاشق بارونم .نگار جواب داد: اتفاقا منم عاشق بارونم .آرین گفت: خوب دختر بارون غصه نخور همه چی درست میشه .امیدت به خدا باشه .اون همیشه مواظب بنده هاش هست.

نگار گفت : آره اما 12 ساله که این بنده اش رو فراموش کرده ... نمی دونم کی از این وضعیت خلاص می شم .

آرین دستش رو روی پای نگار گذاشت و گفت : درست می شه من بهت کمک می کنم.مشکل مسکنتم حل می شه.من دارم یه زمین می خرم دعا کن درست بشه یه 5 واحدی توش می سازم شما ها برید چند سال توش بنشینید.

آرین خیلی آروم و بامحبت حرف می زد.نگار احساس کرد ناجی پیدا کرده که اونو از این وضعیت نجات بده .اون همیشه دلش می خواست که به یه نفر تکیه کنه .بار زندگی بدجوری کمرشو خم کرده بود و اگه کسی پیدا می شد که بهش کمک کنه خیلی آروم می شد.در ثانی نگار خیلی احساس تنهایی می کرد و پیدا کردن یه همدم خوب در وضعیتی که نگار داشت نقطه عطفی بود.اما نگار نمی دونست که چه اتفاقاتی منتظرشه...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:59  توسط فرزانه | 

وقتی مینا وارد اتاق دختر کوچکش شد ، اون تو اتاق نبود.مینا بی محابا به اتاقهای دیگه رفت اما هیچ خبری از نگار نبود.وحشت سرتا پای وجودشو فراگرفته بود.وارد کوچه شد اما نگار اونجا هم نبود ، مینا هراسان  وارد خونه شد و به سمت تلفن رفت اما نمی دونست باید به کی زنگ بزنه.اون در حالیکه اشک می ریخت و گریه می کرد کیفش رو برداشت تا از خونه خارج بشه که ناگهان خسرو شوهرش درحالیکه نگار رو بغل گرفته بود وارد خونه شد.خسرو از قیافه آشفته مینا متعجب شد.مینا گریه کنان نگار رو در آغوش گرفت و گفت :کجا بودید عزیزم من از نگرانی مردم.

خسرو پرسید:مگه منو ندیدی که خونه اومدم ؟نگار رو تا کوچه بالا بردم و آوردم .این اداها چیه که از خودت در میاری ؟چرا خودتو به این ریخت درآوردی ؟توچته مینا ؟رفتارت غیر قابل تحمل شده .تو بیماری .دیوونه شدی باید خودتو معالجه کنی.

مینا حالت وسواسی نسبت به نگار پیدا کرده بود.اون مدام نگران بود تا دخترش گم نشه و خسرو هرچه اصرار می کرد که مینا به یک روانکاو مراجعه کنه ، از اینکار طفره می رفت.از طرفی خسرو به دلیل توجه زیاد مینا به نگار به دخترش حسادت می کرد.قبل از بچه دار شدن اونها مینا توجه زیادی به خسرو داشت اما پس از اومدن نگار هم و غم مینا دخترش شده بود.

بالاخره مشاجره لفظی مینا و خسرو به درگیری سختی کشید بطوریکه خسرو مینا رو به باد کتک گرفت. مینا در حالیکه اشک می ریخت و به خسرو التماس می کرد که دست از سرش برداره بالاخره راز خودش رو فاش کرد و به خسرو گفت :تو اشتباه می کنی من بی دلیل به نگار حساس نیستم.

وقتی خسرو آروم تر شد مینا تمام اتفاقاتی رو که توی بیمارستان براش پیش اومده بود برای خسرو تعریف کرد اما خسرو باور نمی کرد.در نهایت قرار بر این شد که خسرو به بیمارستان بره و اگه دکتر حرفهای مینا رو تایید نکرد اون خودشو به یک روانکاونشون بده.

مینا از اینکه موضوع رو با خسرو در میون گذاشته خیلی احساس آرامش کرد.زندگی اونها پس از اومدن نگار تبدیل به یک جهنم شده بود و اگه دکتر حرفهای مینا رو تایید می کرد زندگی عادی اونها دوباره شکل می گرفت.

اما پس از اینکه خسرو از بیمارستان به خونه برگشت اتفاق عجیبی افتاد.دکتر رحمانی در بیمارستان فرح هیچ وجود خارجی نداشت و هیچ دکتر و پرستاری بودن اون توی بیمارستان رو تایید نکردن.

مینا که حرفهای خسرو براش باور کردنی نبود به بیمارستان رفت .اون پرستاری رو که خواسته بود با دکتر رحمانی درباره نگار حرف بزنه پیدا کرد اما پرستار با تعجب به حرفهای مینا گوش می کرد و مرتب می گفت که چنین پزشکی در اون بیمارستان وجود نداره.مینا که گیج و مبهوت شده بود از اینطرف به اونطرف بیمارستان می رفت و از همه در مورد دکتر رحمانی می پرسید و همه با تعجب به اون نگاه می کردن درست مثل اینکه اون دیوونه شده.وقتی مینا از پیدا شدن دکتر رحمانی نا امید شد وسط راهروی بیمارستان فریاد کشید و گفت :من دیوونه نیستم به خدا دکتر رحمانی توی همین بیمارستان بود.پرستارها و پزشک ها دور مینا جمع شدن و اون رو به یکی از اتاقها رسوندن.یکی از دکترها دستور تزریق یک آرام بخش رو به مینا داد و مینا آروم روی تخت به خواب رفت.

خسرو که از دست کارهای مینا کلافه شده بود بچه بغل و هراسان وارد بیمارستان شد .وقتی وارد اتاق مینا شد اون خوابیده بود و دکتر خواست که با اون درباره مینا صحبت کنه.

"اسکیزوفرنی" نام بیماری بود که دکتر حدس می زد مینا به اون مبتلا شده اما این تنها یک حدس بود و باید آزمایشات مختلف بر روی مینا انجام می شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:11  توسط فرزانه | 

پالتو سفیدش رو از توی کمد درآورد .چکمه های بلندی به پا کرد و همینطور که داشت کلاهش رو جلوی آیینه به سر می کرد ُخنده ای از سر روی غرور بر روی لبش نقش بست.رژ قرمز تیره ای به لبهاش کشید و با حالتی که انگار به شکار طعمه جدیدی می ره کیفش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.

بوی خاک بارون زده عطر خاصی به کوچه داده بود ."نگار" عاشق بارون بود و تو این حال و هوا بیشتر می تونست برای "آرش" نقش یک معشوقه رو بازی کنه.

توی دل آرش آشوبی بود.نگار هفته پیش فهمیده بود که آرش بهش در مورد خیلی چیزا دروغ گفته اما گذشت کرده بود و این گذشت باور کردنی نبود.نگار دختر قابل پیش بینی نبود و آرش اصلا فکر نمی کرد که نگار با اون آتش و حرارتی که داره اینقدر صبورانه از گناهش بگذره.

نگار مثل همیشه جذاب و دوست داشتنی -با چشمهای درشت و مشکی و موهای مجعد و بلند که از زیر کلاه بیرون زده بود خرامان خرامان از کوچه به سمت ماشین آرش نزدیک می شد.

                                                         ***

دکتر رحمانی به طرف اتاق مینا نزدیک می شد.نمی دونست چطوری باید با اون در مورد دخترش حرف بزنه.هزار بار در ذهنش مرور کرده بود که چی بگه.به هر  حال مینا باید همه چیز رو می فهمید.

مینا منتظر دکتر بود.پرستار بهش گفته بود که دکتر می خواد باهاش حرف بزنه به همین دلیل خیلی نگران چشم به در دوخته بود.

دکتر رحمانی وارد اتاق مینا شد.همونطوری که پرستارها گفته بودن اون زن جوان و بسیار زیبایی بود.چشمهای درشت و کشیده با گونه هایی برجسته داشت و موهاش روی صورتش ریخته و از پشت سر تا کمرش رسیده بود.

اشک تو چشمای مینا جمع شده بود .دکتر کنار تخت مینا نشست و گفت :از چی نگرانی .چرا گریه می کنی؟

مینا جواب داد:دخترم سالمه ؟تو رو به خدا راست بگید.

دکتر خنده ای کرد و گفت :دختر تو زیادی سالمه.اون به هیچ وجه مثل مادرش بی بنیه و ضعیف نیست که بعد از زایمان چند هفته ای ما رو اسیر خودش کنه.

اما خیال مینا هنوز راحت نشده بود.دکتر با اون چیکار داشت؟!

مینا گفت :دکتر مشکل چیه؟

دکتر جواب داد:ما توی این چند هفته از مینا آزمایشات مختلفی گرفتیم.واکنش اون نسبت به محیط مثل همسن های خودش نیست.اون دختر بسیار باهوشیه.

مینا که از خوشحالی در پوست خودش می گنجید به دکتر گفت:واقعا دکتر ؟!

دکتر جواب داد:اما یه مشکلی هست که منو نگران کرده.روز اولی که من و چند تا از پزشکها متوجه هوش سرشار دخترت شدیم رفتار یکی از پرسنل بیمارستان خیلی عجیب به نظر می رسید.احساس کردم با کسانی در تماسه و در مورد دختر تو باهاشون صحبت می کنه.اولش خیال کردم دچار توهم شدم اما بعد از اینکه اتفاقی به تلفنش گوش کردم فهمیدم که درست فکر می کردم.به هر حال من نگران دخترت هستم .نمی خوام بترسونمت اما بهتره که زودتر از اینجا بری.

مینا با تعجب پرسید:یعنی قضیه اینقدر جدیه؟

دکتر جواب داد:بله

مینا گفت :پس باید پلیس رو مطلع کنیم.

دکتر گفت : مینا قضیه جدی تر از این حرفها است .پلیس نباید از موضوع چیزی بفهمه .من آدرستو توی پرونده عوض کردم که کسی پیدات نکنه.به شوهرت حرفی نزن و خوب گوش کن چی می گم...

                                                           ***

 

آرش با وجود اینکه خوش تیپ - خوش هیکل و زیبا بود اعتماد به نفس بالایی نداشت و نگار این موضوع رو همون دفعه اولی که آرش رو توی مهمونی دیده بود فهیمد.اون سنشو به نگار دروغ گفت و مرتب به اتاق می رفت و به خودش عطر می زد که برای نگار جذاب تر به نظر برسه.نگار یه پیراهن میدی مشکی تنگ پوشیده بود و آرایشی تیره کرده بود و موهاش مثل همیشه مجعد و پریشون روی صورتش ریخته بود.نگار می دونست که مردها از قیافه وحشی اون خوششون می یاد به همین دلیل سعی می کرد که رفتارش با نوع آرایش موها و لباسهاش سنخیت داشته باشه تا جذابتر به نظر برسه.

تقریبا توجه همه مردهای مهمونی متوجه نگار بود به خصوص وقتی که نگار با آهنگ "سش" رقصید.

وقتی نگار سی دی سش رو در ضبط صوت گذاشت کسی فکر نمی کرد که بخواد با این آهنگ که هم شاد و هم غمگینه برقصه .اما برعکس اون بسیار زیبا هنرنمایی کرد و وقتی آهنگ تموم شد مردها برای پیشنهاد رقص با اون از هم سبقت گرفتن.

                                                     ***

نگار در ماشین آرش رو باز کرد و با شیطنت خاصی گفت:اجازه هست؟آرش در حالیکه خنده همیشگی اش رو بر لب داشت گفت :اختیار دارید.

نگار روی صندلی نشست - دستکشش رو درآورد و با آرش دست داد.دستهای آرش خیلی گرم بود درست مثل مرد رویاهاش که دستهاش گرم بود.

آرش دوباره گفت: نگار منو ببخش من نباید بهت دروغ می گفتم.

نگار جواب داد:دوست ندارم دیگه در موردش حرفی بزنی بهت گفتم که می بخشمت پس تمومش کن.

این رفتار نگار آرش رو شیفته خودش کرده بود.اون جسور و مغرور بود و نمی شد حدس زد که چی توی سرش می گذره.در عین حال خیلی مهربون بود اما این خصلت نگار رو نمی شد به سادگی فهیمد چون اون در مخفی کردن برخی خصایص شخصتیش استاد بود و البته تصور می کرد که ممکنه از این اخلاقش سو استفاده بشه به همین دلیل همیشه نشون میداد که آدم سنگدلیه.

آرش نگاهی پر از مهر به نگار کرد.نگار می دونست که آرش خیلی دوستش داره و این بهترین موقعیت برای رسیدن به خواسته هاش بود.

لبخند شیرینی بر لبهای نگار نقش بست و چشمهاش رو به تایید نگاههای عاشقانه آرش باز و بسته کرد.چشمهای اون درست مثل لبهاش حرف می زدند و آرش تازه داشت الفبای اون رو یاد می گرفت.

"چه خبر؟" آرش همیشه با این دو حرف سر صحبت رو باز می کرد و نگار همیشه در پاسخ می گفت "سلامتی" اما لحن گفتن این کلمه هر روزی که آرش رو می دید مدل جدیدی به خود می  گرفت.

آرش گفت: هیچ خبری نیست؟

نگار جواب داد: چرا.دولت مثل همیشه وجود تورم در کشور رو رد کرده و گفته که از رشد تورم جلوگیری کرده.از نظر بین المللی وضع خرابه و بوی جنگ می یاد.اوریانا فالانچی هم که مرد.البته این اهم اخباربود خواستی مشروحشم بگم.

آرش خندید و گفت :دیگه چه خبر؟

نگار گفت: چرا فکر می کنی خبرنگارها همیشه باید خبر بدن .از تو چه خبر ؟

آرش جواب داد: امان از این زبون تو.

نگار این جمله رو روزی صدبار می شنید اما بعضی وقتها برای بعضی آدمها طوری نقش بازی می کرد که فکر می کردند از اون بی زبون تر آدم وجود نداره.

نگار می دونست که آرش پسرباهوشیه اما این رو هم می دونست که به باهوشی اون نیست .شاید یکی از دلایلی که باعث می شد اون نتونه یه معشوقه خوب برای خودش پیدا کنه همین مساله بود.نگار از آدمهای بسیار باهوش که افکار پیچیده ای داشتند خوشش می یومد اما به محض اینکه می تونست حدس بزنه که در چه مقطعی چه عکس العملی نشون می دن و به عبارتی وقتی معمای وجودی اونها برای اون حل می شد دیگه براش جذاب به نظر نمی رسیدن و همون موقع لحظه جدایی بود.اما یک استثنا وجود داشت و نگار دوست داشت که طرف مقابل خودش بتونه اون استثنا رو بفهمه.

نگار درست حدس زده بود .آرش عاشق اون شده بود.اولین بار نگار رو توی یه مهمونی باشکوه دیده بود.نگار لباس مشکی تنگی بر تن کرده بود که هیکل فوق العاده زیباش توجه همه رو به خودش جلب می کرد.اون یک دستش رو به "بار" تکیه داده بود و در حالیکه دو پسر قصد داشتن توجه اونو به خودشون معطوف کنند بی تفاوت و خیلی آروم قهوه می خورد.اما وقتی آرش کنارش ایستاد وبهش شکلات تعارف کرد با لبخند از توی ظرف یک شکلات برداشت. در هین هنگام دوست آرش بی محابا کنار اونا اومد و گفت: از همین شکلات خوردنها شروع میشه! هر دوی اونها به دوست آرش نگاه کردن و خندیدن.آرش از این کار دوستش خیلی خوشحال شد چون با این حرکت چند قدم دیگه به دختر رویاهاش نزدیک تر شده بود.

اما پژمان ،دوست آرش با این هدف خودش رو قاطی ماجرا کرده بود تا توجه نگار رو به خودش جلب کنه.اون یه پسر ساده اندیش بود وبه محض اینکه چیزی در ذهنش متصور می شد بدون تفکر اونرو اجرا می کرد اما خیلی زود از کار خودش پشیمون می شد.

آرش خیلی زود تونست توجه نگار رو به خودش جلب کنه.نگار عاشق مردهای سن و سالدار،خوش تیپ و مودب بود و همین خصایص کافی بود تا پیشنهاد آرش برای رقص رو قبول کنه.سالن رقص خیلی شلوغ و صدای موزیک هم خیلی بالا بود.آرش به سختی سعی می کرد تا نگار صداش رو بشنوه:نگفتی متولد چه سالی هستی.نگار مثل اکثر دخترها پرسید:فکر می کنی چند سالم باشه؟ اما آرش از ترس اینکه مبادا سن نگار رو اشتباهی زیاد حدس بزنه گفت:21 سال .اما به نظر اون نگار حداقل 23 و حداکثر 25 سال سن داشت.اما وقتی نگار گفت 29 سالشه ،خیلی متعجب شد.

"من هم 31 سالمه" ، این اولین دروغی بود که نگار از آرش شنید.نگار نمی تونست باور کنه که اون 31 سالش باشه اون کم کم 10 سال سنش رو اشتباه گفته بود.نگار حدس زد که آرش یا در فکر فریب اونه و یا اینکه اعتماد به نفس پایینی داره.آرش این دروغ رو به راحتی نگفت، اون از دسته آدمهایی نبود که زیاد دروغ می گن یا به عبارتی جنون دروغگویی دارن."ترس" عامل مهمی در دروغ گفتنه.اما آرش از چی می ترسید؟!

با تموم شدن آهنگ آرش از نگار معذرت خواهی کرد تا آبی به سر و صورتش  بزنه.هیجان آشنا شدن با نگار و مجبور شدن اون به دروغ گفتن و رقصیدن باعث شده بود که بدنش خیس عرق بشه.آرش صورتش رو زیر آب سرد گرفت و نگاهی از سر رضایت به آینه انداخت .اسپری خوش بوی کنار آینه رو برداشت و به خودش زد و دوباره به سراغ نگار رفت.

نگار یک بشقاب دسر در دست داشت و کنار بار مشغول خوردن بود. پسرهای زیادی دورش جمع شده بودن و هر کدوم به نحوی سعی در جلب کردن توجه اون داشتن.آرش به محض ورد به سالن داشت از حسودی منفجر می شد اما سعی کرد که خودش رو خونسرد نشون بده .نگار در حالیکه احساس می کرد ناجی پیدا شده تا اونو از شر مزاحم ها راحت کنه به آرش نگاه کرد.آرش نزدیک نگار شد و گفت:می تونم خواهش کنم سر میز من غذاتونو میل کنید.

نگار که بهونه خوبی برای خلاص از اونهمه نگاه غریبه و نامانوس پیدا کرده بود با اشتیاق پاسخ داد:بله حتما.

نگار و آرش سر میز غذا رفتن.آرش با لبخند معنی داری به نگار گفت:یاد فیلم "بر باد رفته افتادم" .نگار جواب داد:لابد منم اسکارلت هستم.آرش گفت:البته به همون جذابی.

 

آرش خیلی دلش می خواست از نگار بشنوه شبیه "باتلر" ه اما واقعیت این بود که صرفنظر از جنتلمن بودنش شخصیت بسیار موجهی داشت و این مساله حتی در برخورد اول مشخص بود.

نگار عاشق فیلم برباد رفته و شخصیت اسکارلت بود اما از نظر اون اسکارلت خیلی احمق بود که عاشق اشلی شده بود ، باتلر درست همونی بود که نگار دلش می خواست.

نگار از نگاه آرش حدس زد که دوست داره بشنوه شبیه "باتلر" ه .

"شما هم خیلی شبیه باتلر هستید" نگار این جمله رو طوری گفت که آرش اونو باور کرد ،درحالیکه توی دلش می گفت:"تو از اشلی هم بی عرضه تر و احمق تری".

آرش فکر می کرد که شکار خوبی کرده ، دختری که همه پسرهای مهمونی آرزشو داشتن با اون هم صحبت شده و به احتمال زیاد ارتباط بین اون دو ادامه داره ، غافل از اینکه شکار شده بود.تیغ نگاههای نگار خیلی برنده بود و اون در دام بدی افتاده بود.

نگار قبل از اینکه به مهمونی بیاد از سارا دوستش که صاحب مهمونی بود در مورد آرش حرفهای زیادی شنیده بود و با تعریف های سارا، نگار به راحتی آرش رو با نگاه اول شناخت.

آرش صاحب یک شرکت تجاری بزرگ بود اما به دلیل شکست بزرگی که در یک رابطه عشقی با دختری بسیار زیبا وجذاب خورده بود ترجیح می داد که وانمود کنه از طبقه متوسطیه .اون نمی خواست دوباره به این باور برسه که کسی بخاطر ثروتش انتخابش می کنه.

"من ...راستش من توی یه شرکت کوچیک کار میکنم ....البته درس هم می خونم ، هنوز دانشگاهمو تموم نکردم " این دومین دروغ آرش به نگار بود .نگار با لبخندی که آرش فکر کرد از سر مهربونیه گفت: شما هنوز دانشگاهو تموم نکردید؟

آرش جواب داد: نه هنوز ... آخه یک کم دیر شروع به درس خوندن کردم ...البته الان برای دکترا می خونم . راستی شما مجرد هستید؟

نگار پاسخ داد: مطمئنم که اگه متاهل بودم همسرم الان در کنارم بود. شما چطور؟

"من هم مجرد هستم" این سومین دروغی بود که آرش به نگار گفت. این دروغ برای نگار هرگز قابل بخشش نبود اما آرش از یک نظرهایی راست گفته بود.اون چند سالی بود که عملا از همسرش جدا شده بود اما این مساله بطور رسمی ثبت نشده بود و آرش یک مرد متاهل بود.

سارا دوست نگار از این موضوع خبر نداشت و به همین دلیل نگار واقعا نمی دونست که آرش یک مرد متاهله وگرنه امکان نداشت که تقاضای اون برای دوستی رو قبول کنه.

صرفنظر از اهدافی که نگار در نظر داشت جا افتاده بودن آرش و سن و سال بالای اون باعث شده بود تا نظرشدر مورد آرش مساعد باشه.

سالها پیش پدر نگار اون و مادر و خواهرو دو برادرش رو ترک کرده بود و یکی از دلایلی که اون جذب مردهای سن و سالدار می شد همین مساله بود.

مساله دیگه بالا بودن هوش تجربی این مردها بود و این مساله سبب می شد که نگار راحت تر بتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه.

نگار دختر بسیار مسوولیت پذیری بود .باوجودیکه حقوق بسیار ناچیزی از شغلش عایدش می شد اما تونسته بود خانواده اش رو اداره کنه.

فقر ، بیکاری،فحشا، اعتیاد، تورم ، مشکل مسکن و... در جامعه بیداد می کرد و در چنین شرایطی نگار باید ازپس کرایه خونه و هزینه زندگی و مخارج تحصیل برادر کوچکترش بر می یومد.

نگار با فداکاری زیاد به زندگی ادامه می داد اما به نظر خودش بایه هزینه عشق به خانواده رو که در اون بسیار قوت داشت هرچند زیاد، پرداخت می کرد.

اون توی زندگی یاد گرفته بود که با چنگ و دندون از حق دفاع کنه و در برابر ظلم بایسته .نگار نه تنها به درستی و با سختی از خانواده اش دفاع می کرد بلکه دفاع از حقوق مردم هم همونقدر براش مهم و ارزشمند بود.اما بعد از بسته شدن روزنامه ای که در اون کار می کرد درست نتونسته بود با شرایط سخت زندگی کنار بیاد .اون پس از اینکه کارش رو از دست داد در جای دیگری با حقوق کمتر مشغول به کار شد.

در آن زمان دولت اصلاح طلب جای خودش رو به دولت اصولگرا داده بود .با وجود اینکه دولت اصولگرا شعار مبارزه با فقر سر می داد اما با پیش بینی هایی هم که نگار در گزارش هاش کرده بود با ورود این دولت در عرض چند ماه هزینه زندگی بالا رفت و حقوقها کاهش پیدا کرد.

دخل و خرج زندگی به هیچ وجه به هم نمی خوند و نگار باید به ناچار فکری برای رهایی از اینهمه مشکلات می کرد.

اون در سالهایی که مشکلات روی دوشش به شدت سنگینی می کرد به دانشگاه رفته بود و تونسته بود با هوش و استعداد و قدرتی که در نوشتن داره شغل آبرومندی برای خودش دست و پا کنه و کم کم اداره زندگی رو به عنوان فرزند ارشد خانواده به تنهایی به عهده بگیره.اما رفته رفته به دلیل فشارهای اقتصادی مجبور بود به تن به اعمالی بده که به هیچ وجه خواستار اون نیست.

حقوق 150 هزارتومانی،کرایه خونه 350 هزار تومانی و هزینه زندگی 300 هزار تومانی سبب شده بود که بسیاری از دخترها دست به تن فروش بزنند تا خانواده هاشون رو اداره کنند.آمار طلاق به شدت افزایش پیدا کرده بود و حمایت های چندانی هم از طرف دولت انجام نمی شد.نگارزنانی رو می شناخت که با وجود عشق به همسرانشون به دلیل مشکلات زندگی دست به روسپیگری می زدند.اون مردانی رو می شناخت که همسرانشون رو می فروختند و دختران نوجوانی که به دلیل تبعیضات اجتماعی به فحشا کشیده می شدند.

نا بسامانی در خانواده ها به دلیل عملکرد نادرست مسوولان سبب شده بود که بسیاری از دختران از خونه فرار کنند و شکار خوبی برای قاچاقچیان انسان بشن.

نگار با توجه به این مسائل از جمله خبرنگارانی بود که خار چشم مسوولان شده بود و مقامات نمی تونستند انتقادات شدید اونو تحمل کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 16:31  توسط فرزانه | 

آرش خیلی دلش می خواست از نگار بشنوه شبیه "باتلر" ه اما واقعیت این بود که صرفنظر از جنتلمن بودنش شخصیت بسیار موجهی داشت و این مساله حتی در برخورد اول مشخص بود.

نگار عاشق فیلم برباد رفته و شخصیت اسکارلت بود اما از نظر اون اسکارلت خیلی احمق بود که عاشق اشلی شده بود ، باتلر درست همونی بود که نگار دلش می خواست.

نگار از نگاه آرش حدس زد که دوست داره بشنوه شبیه "باتلر" ه .

"شما هم خیلی شبیه باتلر هستید" نگار این جمله رو طوری گفت که آرش اونو باور کرد ،درحالیکه توی دلش می گفت:"تو از اشلی هم بی عرضه تر و احمق تری".

آرش فکر می کرد که شکار خوبی کرده ، دختری که همه پسرهای مهمونی آرزشو داشتن با اون هم صحبت شده و به احتمال زیاد ارتباط بین اون دو ادامه داره ، غافل از اینکه شکار شده بود.تیغ نگاههای نگار خیلی برنده بود و اون در دام بدی افتاده بود.

نگار قبل از اینکه به مهمونی بیاد از سارا دوستش که صاحب مهمونی بود در مورد آرش حرفهای زیادی شنیده بود و با تعریف های سارا، نگار به راحتی آرش رو با نگاه اول شناخت.

آرش صاحب یک شرکت تجاری بزرگ بود اما به دلیل شکست بزرگی که در یک رابطه عشقی با دختری بسیار زیبا وجذاب خورده بود ترجیح می داد که وانمود کنه از طبقه متوسطیه .اون نمی خواست دوباره به این باور برسه که کسی بخاطر ثروتش انتخابش می کنه.

"من ...راستش من توی یه شرکت کوچیک کار میکنم ....البته درس هم می خونم ، هنوز دانشگاهمو تموم نکردم " این دومین دروغ آرش به نگار بود .نگار با لبخندی که آرش فکر کرد از سر مهربونیه گفت: شما هنوز دانشگاهو تموم نکردید؟

آرش جواب داد: نه هنوز ... آخه یک کم دیر شروع به درس خوندن کردم ...البته الان برای دکترا می خونم . راستی شما مجرد هستید؟

نگار پاسخ داد: مطمئنم که اگه متاهل بودم همسرم الان در کنارم بود. شما چطور؟

"من هم مجرد هستم" این سومین دروغی بود که آرش به نگار گفت. این دروغ برای نگار هرگز قابل بخشش نبود اما آرش از یک نظرهایی راست گفته بود.اون چند سالی بود که عملا از همسرش جدا شده بود اما این مساله بطور رسمی ثبت نشده بود و آرش یک مرد متاهل بود.

سارا دوست نگار از این موضوع خبر نداشت و به همین دلیل نگار واقعا نمی دونست که آرش یک مرد متاهله وگرنه امکان نداشت که تقاضای اون برای دوستی رو قبول کنه.

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 15:34  توسط فرزانه | 

آرش خیلی دلش می خواست از نگار بشنوه شبیه "باتلر" ه اما واقعیت این بود که صرفنظر از جنتلمن بودنش شخصیت بسیار موجهی داشت و این مساله حتی در برخورد اول مشخص بود.

نگار عاشق فیلم برباد رفته و شخصیت اسکارلت بود اما از نظر اون اسکارلت خیلی احمق بود که عاشق اشلی شده بود ، باتلر درست همونی بود که نگار دلش می خواست.

نگار از نگاه آرش حدس زد که دوست داره بشنوه شبیه "باتلر" ه .

"شما هم خیلی شبیه باتلر هستید" نگار این جمله رو طوری گفت که آرش اونو باور کرد ،درحالیکه توی دلش می گفت:"تو از اشلی هم بی عرضه تر و احمق تری".

آرش فکر می کرد که شکار خوبی کرده ، دختری که همه پسرهای مهمونی آرزشو داشتن با اون هم صحبت شده و به احتمال زیاد ارتباط بین اون دو ادامه داره ، غافل از اینکه شکار شده بود.تیغ نگاههای نگار خیلی برنده بود و اون در دام بدی افتاده بود.

نگار قبل از اینکه به مهمونی بیاد از سارا دوستش که صاحب مهمونی بود در مورد آرش حرفهای زیادی شنیده بود و با تعریف های سارا، نگار به راحتی آرش رو با نگاه اول شناخت.

آرش صاحب یک شرکت تجاری بزرگ بود اما به دلیل شکست بزرگی که در یک رابطه عشقی با دختری بسیار زیبا وجذاب خورده بود ترجیح می داد که وانمود کنه از طبقه متوسطیه .اون نمی خواست دوباره به این باور برسه که کسی بخاطر ثروتش انتخابش می کنه.

"من ...راستش من توی یه شرکت کوچیک کار میکنم ....البته درس هم می خونم ، هنوز دانشگاهمو تموم نکردم " این دومین دروغ آرش به نگار بود .نگار با لبخندی که آرش فکر کرد از سر مهربونیه گفت: شما هنوز دانشگاهو تموم نکردید؟

آرش جواب داد: نه هنوز ... آخه یک کم دیر شروع به درس خوندن کردم ...البته الان برای دکترا می خونم . راستی شما مجرد هستید؟

نگار پاسخ داد: مطمئنم که اگه متاهل بودم همسرم الان در کنارم بود. شما چطور؟

"من هم مجرد هستم" این سومین دروغی بود که آرش به نگار گفت. این دروغ برای نگار هرگز قابل بخشش نبود اما آرش از یک نظرهایی راست گفته بود.اون چند سالی بود که عملا از همسرش جدا شده بود اما این مساله بطور رسمی ثبت نشده بود و آرش یک مرد متاهل بود.

سارا دوست نگار از این موضوع خبر نداشت و به همین دلیل نگار واقعا نمی دونست که آرش یک مرد متاهله وگرنه امکان نداشت که تقاضای اون برای دوستی رو قبول کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 15:29  توسط فرزانه | 

اما پژمان ،دوست آرش با این هدف خودش رو قاطی ماجرا کرده بود تا توجه نگار رو به خودش جلب کنه.اون یه پسر ساده اندیش بود وبه محض اینکه چیزی در ذهنش متصور می شد بدون تفکر اونرو اجرا می کرد اما خیلی زود از کار خودش پشیمون می شد.

آرش خیلی زود تونست توجه نگار رو به خودش جلب کنه.نگار عاشق مردهای سن و سالدار،خوش تیپ و مودب بود و همین خصایص کافی بود تا پیشنهاد آرش برای رقص رو قبول کنه.سالن رقص خیلی شلوغ و صدای موزیک هم خیلی بالا بود.آرش به سختی سعی می کرد تا نگار صداش رو بشنوه:نگفتی متولد چه سالی هستی.نگار مثل اکثر دخترها پرسید:فکر می کنی چند سالم باشه؟ اما آرش از ترس اینکه مبادا سن نگار رو اشتباهی زیاد حدس بزنه گفت:21 سال .اما به نظر اون نگار حداقل 23 و حداکثر 25 سال سن داشت.اما وقتی نگار گفت 29 سالشه ،خیلی متعجب شد.

"من هم 31 سالمه" ، این اولین دروغی بود که نگار از آرش شنید.نگار نمی تونست باور کنه که اون 31 سالش باشه اون کم کم 10 سال سنش رو اشتباه گفته بود.نگار حدس زد که آرش یا در فکر فریب اونه و یا اینکه اعتماد به نفس پایینی داره.آرش این دروغ رو به راحتی نگفت، اون از دسته آدمهایی نبود که زیاد دروغ می گن یا به عبارتی جنون دروغگویی دارن."ترس" عامل مهمی در دروغ گفتنه.اما آرش از چی می ترسید؟!

با تموم شدن آهنگ آرش از نگار معذرت خواهی کرد تا آبی به سر و صورتش  بزنه.هیجان آشنا شدن با نگار و مجبور شدن اون به دروغ گفتن و رقصیدن باعث شده بود که بدنش خیس عرق بشه.آرش صورتش رو زیر آب سرد گرفت و نگاهی از سر رضایت به آینه انداخت .اسپری خوش بوی کنار آینه رو برداشت و به خودش زد و دوباره به سراغ نگار رفت.

نگار یک بشقاب دسر در دست داشت و کنار بار مشغول خوردن بود. پسرهای زیادی دورش جمع شده بودن و هر کدوم به نحوی سعی در جلب کردن توجه اون داشتن.آرش به محض ورد به سالن داشت از حسودی منفجر می شد اما سعی کرد که خودش رو خونسرد نشون بده .نگار در حالیکه احساس می کرد ناجی پیدا شده تا اونو از شر مزاحم ها راحت کنه به آرش نگاه کرد.آرش نزدیک نگار شد و گفت:می تونم خواهش کنم سر میز من غذاتونو میل کنید.

نگار که بهونه خوبی برای خلاص از اونهمه نگاه غریبه و نامانوس پیدا کرده بود با اشتیاق پاسخ داد:بله حتما.

نگار و آرش سر میز غذا رفتن.آرش با لبخند معنی داری به نگار گفت:یاد فیلم "بر باد رفته افتادم" .نگار جواب داد:لابد منم اسکارلت هستم.آرش گفت:البته به همون جذابی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 15:54  توسط فرزانه | 

آرش نگاهی پر از مهر به نگار کرد.نگار می دونست که آرش خیلی دوستش داره و این بهترین موقعیت برای رسیدن به خواسته هاش بود.

لبخند شیرینی بر لبهای نگار نقش بست و چشمهاش رو به تایید نگاههای عاشقانه آرش باز و بسته کرد.چشمهای اون درست مثل لبهاش حرف می زدند و آرش تازه داشت الفبای اون رو یاد می گرفت.

"چه خبر؟" آرش همیشه با این دو حرف سر صحبت رو باز می کرد و نگار همیشه در پاسخ می گفت "سلامتی" اما لحن گفتن این کلمه هر روزی که آرش رو می دید مدل جدیدی به خود می  گرفت.

آرش گفت: هیچ خبری نیست؟

نگار جواب داد: چرا.دولت مثل همیشه وجود تورم در کشور رو رد کرده و گفته که از رشد تورم جلوگیری کرده.از نظر بین المللی وضع خرابه و بوی جنگ می یاد.اوریانا فالانچی هم که مرد.البته این اهم اخباربود خواستی مشروحشم بگم.

آرش خندید و گفت :دیگه چه خبر؟

نگار گفت: چرا فکر می کنی خبرنگارها همیشه باید خبر بدن .از تو چه خبر ؟

آرش جواب داد: امان از این زبون تو.

نگار این جمله رو روزی صدبار می شنید اما بعضی وقتها برای بعضی آدمها طوری نقش بازی می کرد که فکر می کردند از اون بی زبون تر آدم وجود نداره.

نگار می دونست که آرش پسرباهوشیه اما این رو هم می دونست که به باهوشی اون نیست .شاید یکی از دلایلی که باعث می شد اون نتونه یه معشوقه خوب برای خودش پیدا کنه همین مساله بود.نگار از آدمهای بسیار باهوش که افکار پیچیده ای داشتند خوشش می یومد اما به محض اینکه می تونست حدس بزنه که در چه مقطعی چه عکس العملی نشون می دن و به عبارتی وقتی معمای وجودی اونها برای اون حل می شد دیگه براش جذاب به نظر نمی رسیدن و همون موقع لحظه جدایی بود.اما یک استثنا وجود داشت و نگار دوست داشت که طرف مقابل خودش بتونه اون استثنا رو بفهمه.

نگار درست حدس زده بود .آرش عاشق اون شده بود.اولین بار نگار رو توی یه مهمونی باشکوه دیده بود.نگار لباس مشکی تنگی بر تن کرده بود که هیکل فوق العاده زیباش توجه همه رو به خودش جلب می کرد.اون یک دستش رو به "بار" تکیه داده بود و در حالیکه دو پسر قصد داشتن توجه اونو به خودشون معطوف کنند بی تفاوت و خیلی آروم قهوه می خورد.اما وقتی آرش کنارش ایستاد وبهش شکلات تعارف کرد با لبخند از توی ظرف یک شکلات برداشت. در هین هنگام دوست آرش بی محابا کنار اونا اومد و گفت: از همین شکلات خوردنها شروع میشه! هر دوی اونها به دوست آرش نگاه کردن و خندیدن.آرش از این کار دوستش خیلی خوشحال شد چون با این حرکت چند قدم دیگه به دختر رویاهاش نزدیک تر شده بود.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 17:22  توسط فرزانه | 

آرش با وجود اینکه خوش تیپ - خوش هیکل و زیبا بود اعتماد به نفس بالایی نداشت و نگار این موضوع رو همون دفعه اولی که آرش رو توی مهمونی دیده بود فهیمد.اون سنشو به نگار دروغ گفت و مرتب به اتاق می رفت و به خودش عطر می زد که برای نگار جذاب تر به نظر برسه.نگار یه پیراهن میدی مشکی تنگ پوشیده بود و آرایشی تیره کرده بود و موهاش مثل همیشه مجعد و پریشون روی صورتش ریخته بود.نگار می دونست که مردها از قیافه وحشی اون خوششون می یاد به همین دلیل سعی می کرد که رفتارش با نوع آرایش موها و لباسهاش سنخیت داشته باشه تا جذابتر به نظر برسه.

تقریبا توجه همه مردهای مهمونی متوجه نگار بود به خصوص وقتی که نگار با آهنگ "سش" رقصید.

وقتی نگار سی دی سش رو در ضبط صوت گذاشت کسی فکر نمی کرد که بخواد با این آهنگ که هم شاد و هم غمگینه برقصه .اما برعکس اون بسیار زیبا هنرنمایی کرد و وقتی آهنگ تموم شد مردها برای پیشنهاد رقص با اون از هم سبقت گرفتن.

...............

نگار در ماشین آرش رو باز کرد و با شیطنت خاصی گفت:اجازه هست؟آرش در حالیکه خنده همیشگی اش رو بر لب داشت گفت :اختیار دارید.

نگار روی صندلی نشست - دستکشش رو درآورد و با آرش دست داد.دستهای آرش خیلی گرم بود درست مثل مرد رویاهاش که دستهاش گرم بود.

آرش دوباره گفت: نگار منو ببخش من نباید بهت دروغ می گفتم.

نگار جواب داد:دوست ندارم دیگه در موردش حرفی بزنی بهت گفتم که می بخشمت پس تمومش کن.

این رفتار نگار آرش رو شیفته خودش کرده بود.اون جسور و مغرور بود و نمی شد حدس زد که چی توی سرش می گذره.در عین حال خیلی مهربون بود اما این خصلت نگار رو نمی شد به سادگی فهیمد چون اون در مخفی کردن برخی خصایص شخصتیش استاد بود و البته تصور می کرد که ممکنه از این اخلاقش سو استفاده بشه به همین دلیل همیشه نشون میداد که آدم سنگدلیه.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:4  توسط فرزانه | 
دکتر رحمانی به طرف اتاق مینا نزدیک می شد.نمی دونست چطوری باید با اون در مورد دخترش حرف بزنه.هزار بار در ذهنش مرور کرده بود که چی بگه.به هر  حال مینا باید همه چیز رو می فهمید.

مینا منتظر دکتر بود.پرستار بهش گفته بود که دکتر می خواد باهاش حرف بزنه به همین دلیل خیلی نگران چشم به در دوخته بود.

دکتر رحمانی وارد اتاق مینا شد.همونطوری که پرستارها گفته بودن اون زن جوان و بسیار زیبایی بود.چشمهای درشت و کشیده با گونه هایی برجسته داشت و موهاش روی صورتش ریخته و از پشت سر تا کمرش رسیده بود.

اشک تو چشمای مینا جمع شده بود .دکتر کنار تخت مینا نشست و گفت :از چی نگرانی .چرا گریه می کنی؟

مینا جواب داد:دخترم سالمه ؟تو رو به خدا راست بگید.

دکتر خنده ای کرد و گفت :دختر تو زیادی سالمه.اون به هیچ وجه مثل مادرش بی بنیه و ضعیف نیست که بعد از زایمان چند هفته ای ما رو اسیر خودش کنه.

اما خیال مینا هنوز راحت نشده بود.دکتر با اون چیکار داشت؟!

مینا گفت :دکتر مشکل چیه؟

دکتر جواب داد:ما توی این چند هفته از مینا آزمایشات مختلفی گرفتیم.واکنش اون نسبت به محیط مثل همسن های خودش نیست.اون دختر بسیار باهوشیه.

مینا که از خوشحالی در پوست خودش می گنجید به دکتر گفت:واقعا دکتر ؟!

دکتر جواب داد:اما یه مشکلی هست که منو نگران کرده.روز اولی که من و چند تا از پزشکها متوجه هوش سرشار دخترت شدیم رفتار یکی از پرسنل بیمارستان خیلی عجیب به نظر می رسید.احساس کردم با کسانی در تماسه و در مورد دختر تو باهاشون صحبت می کنه.اولش خیال کردم دچار توهم شدم اما بعد از اینکه اتفاقی به تلفنش گوش کردم فهمیدم که درست فکر می کردم.به هر حال من نگران دخترت هستم .نمی خوام بترسونمت اما بهتره که زودتر از اینجا بری.

مینا با تعجب پرسید:یعنی قضیه اینقدر جدیه؟

دکتر جواب داد:بله

مینا گفت :پس باید پلیس رو مطلع کنیم.

دکتر گفت : مینا قضیه جدی تر از این حرفها است .پلیس نباید از موضوع چیزی بفهمه .من آدرستو توی پرونده عوض کردم که کسی پیدات نکنه.به شوهرت حرفی نزن و خوب گوش کن چی می گم...

........................... 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 16:45  توسط فرزانه |