![]() |
![]() |
|
| مشق شب |
|
روزها یکی پس از دیگری می گذشت و علاقه نگار روز به روز به آرین بیشتر می شد.آرین تکیه گاه خوبی برای نگار بود و نگار شریکی برای تنهاییهاش پیدا کرده بود اما چیزی که نگار رو آزار می داد احساس "کنترل شدن" بود. نگار متوجه شد که ایمیلش هک شده و پیامهایی که برای دوستانش می فرسته خونده می شه ، اما دلیل اینکار رو نمی تونست حدس بزنه.اون مدام فکر می کرد دچار توهم شده اما حقایق حاکی از این بود که کسی یا کسانی اونو زیر نظر دارند. صبح یه روزتعیطل برفی آرین و نگار با هم به پیست دیزین رفتند.هوا به شدت سرد بود اما گرمای حضور آرین باعث شده بود تا نگار احساس سرما نکنه.نگار یه کلاه و شال سفید بر سر و همچنین پالتوی سفیدی بر تن کرده بود.آرین با نگاه محبت آمیزی به نگار گفت:رنگ سفید خیلی بهت می یاد ، امروز خیلی خوشگل شدی.نگار هم لبخندی به آرین زد و تکیه اش رو به اون داد.اون دو تا مدتها قدم می زدن اما هیچ کلامی بینشون رد و بدل نمی شد.نگار می دونست که آرین هم اونو دوست داره ،با این وجود آرین هیچ وقت به نگار نگفته بود که احساس واقعی اش نسبت اون چیه.آرین پسر بسیار مغروری بود اون حتی بعضی اوقات عکس چیزی که توی دلش بود رو به نگار می گفت اما نگار می تونست احساس اونو درک کنه.واقعیت این بود که نگار عاشق "غرور مردانه" بود و همین علت باعث دلبستگی بیشترش به آرین می شد. نگار حدس می زد که شاید همین غرور باعث میشه تا آرین ازش خواستگاری نکنه.با وجود اینکه نگار به آرین گفته بود احساس می کنه که هنوز به موقعیتی نرسیده که بخواد زندگی مشترک رو آغاز کنه اما واقعیت این بود که با تمام وجود می خواست همسر آرین باشه. نگار یه گوله برف برداشت و به طرف آرین پرت کرد و آرین به تلافی اینکار نگار رو روی برفها خوابوند و می خواست که توی لباسش برف بریزه .نگار در حالیکه می خندید در جواب آرین که می گفت بگو غلط کردم ، گفت :حقت بود.نگار وقتی لجبازی می کرد قیافه اش خیلی شیرین می شد و واقعیت این بود که آرین اونو خیلی دوست داشت.آرین در همین لحظه نگار رو در آغوش گرفت.اون آرزو می کرد که نگار هیچ وقت ازش جدا نشه. آرین هم عاشق دخترهای مغرور بود و نگار هم این خصلت رو داشت اما به قول دوست آرین دو تا "من" با هم کنار نمی یان و یکی باید نیم"من" بشه.هیچ کدوم از اون دو حاضر نبودند که دست از غرورشون بردارند و نگار هم هیچ وقت علاقه اش رو به آرین ابراز نمی کرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 15:52 توسط فرزانه |
|
|
این روزها در این فکرم که کار وبلاگ نویسی رو کنار بذارم.اما چون داستانم نیمه تموم رها میشه و بعضی هام اونو دنبال می کنن دلم نمی خواد که خواننده ها رو اذیت کنم.من داستان نگار رو بعضی از روزها که کارهام کمتر بود بصورت روزانه روی وبلاگ ثبت می کردم و کار جالبی بود چون داستان از اول نوشته نشده بود و هر دفعه یک باکس به با کس قبلی اضافه می شد.البته این موضوع سبب میشه که کیفیت کار پایین بیاد اما به هر حال یه تجربه جدیده.
فعلا این شعرو تقدیم دوستان می کنم.البته شاید آخرین مطلب وبلاگ باشه: مهربانی از چشمانش می ریخت و من سُر می خوردم روی مهربانی های لیز و می چرخیدم مست پیامبر من چرا یک مرد بود؟ و پیام چقدر کوتاه بانوی من باد می آید و بوی باران بوسه هایم را حس نمی کنی؟ چقدر وجود داشت چقدر بود چقدر نفس می کشید و مرد من بیدار معجزه در زنبیل می کشید روی زمین مثل عروسک بچگی ها معجزه کمی بزرگتر از بچه و عروسک کمی بزرگتر از پیامبر و من که همیشه عروسک دختر همسایه را می خواستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 15:34 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
روزی روزگاری آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|