![]() |
![]() |
|
| مشق شب |
|
- اما من واقعا تا حالا دروغ نگفتم - امیدوارم .اما فرض بگیریم من یه رازی رو در مورد یکی از دوستام می دونم .مثلا می دونم که اون قبل از ازدواج با پسری ارتباط داشته ،حالا اگه شوهرش از من بپرسه که اون قبل از من با کسی دوست بوده من باید راست بگم؟من حتما دروغ می گم .شک نکنید.یا وقتی منافع خودم زندگیم پدر و مادرم و یا بچه هام در میون باشه من باید راست بگم؟من دروغ می گم. خواستگار که قدرت درک حرفهای نگار رو نداشت و فقط اومده بود تا چیزهایی که صدا و سیما بهش یاد داده و حفظ شده رو پیاده کنه ، کم آورده بود به همین دلیل گفت :سرم درد می کنه - خوب قرص بخورید - نه قرص اصلا خوب نیست.من هیچ وقت تو زندگیم دارو نخوردم و نمی خورم - چرا؟مگه زهر ماره؟ - نه اما اصلا به این جور چیزها اعتقاد ندارم - فکر نمی کنم چیز اعتقادی باشه.مگه فال قهوه است.در طبیعت همیشه یه زهر و یه پادزهر وجود داره ... انگار دیگه داشت از دست چرندیات خواستگار احمقش خسته می شد اما به دلیل رعایت حرمت مهمان مجبور بود تحمل کنه.اون دیگه به خواستگارش جواب نمی داد و فقط نشون می داد که داره به حرفهاش گوش می ده اما اصلا حواسش به حرفهای صد تا یه غاز خواستگار نبود.نگار داشت به آهنگ غمگین "تونی براکسون" گوش می کرد که از میون سر و صداهای زیاد خانوده پسر و دختر به گوش می رسید. وقتی مهمونها رفتن نگار با قاطعیت به مادرش گفت :این آخرین خواستگاریه که پاشو توی این خونه می ذاره .صد دفعه گفتم من اعتقادی به ازدواج با خواستگار ندارم.اصلا نمی خوام ازدواج کنم. نگار اینقدر عصبانی بود که مادرش چیزی بهش نگفت و فقط سعی کرد که بهش آرامش بده. روز بعد آرین توی اتاق کارش منتظر نگار بود .اون شب تا صبح نخوابیده بود.اگه نگار قبول کنه ؟اصلا پسره غلط کرده خواستگاری نگار رفته .اون با چه چشمی به نگار نگاه کرده.اون یه پسر کثافته .می کشمش. علاقه آرین به نگار به یه بیماری روانی تبدیل شده بود.آرین به هیچ وجه تحمل نداشت که کسی جز اون صاحب نگار بشه یا حتی اونو دوست داشته باشه.این حساسیت روز به روز در آرین بیشتر می شد. نگار وقتی در اتاق آرین رو زد قلب آرین داشت از جا کنده می شد.آرین گفت :بفرمائید تو. نگار با دیدن آرین وحشت کرد.چشمهای آرین از شدت عصبانیت سرخ و صورتش برافروخته شده بود و کاملا مشخص بود که شب گذشته نخوابید.آرین با وجود غرور بی حد و حصرش اصلا نتونست خودش رو خونسرد نشون بده و گفت:قبول کردی؟ نگار لبخندی زد و آرین گفت : پس قبول کردی .تو خیلی احمقی. نگار لبخند دیگه ای زد و گفت :نه قبول نکردم و آرین با خوشحالی با صدای بلند خندید و گفت : می تونی برسی سرکارت. نگار خیلی ترسیده بود.حال آرین خیلی بد شده بود و اگه می تونست خواستگار نگار رو بکشه حتما اینکار رو می کرد.این اتفاق خوبی نبود.نگار اسیرکسی شده بود که فرار از اون به راحتی امکان نداشت.با این وجود نگار از اینکه زندانی آرین بشه اونقدرها هم بدش نمی یومد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:21 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
روزی روزگاری آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|