تبليغاتX
من عروس همانم که در استخاره بد آمده بود
مشق شب

سراسر خونه آرین پر از شمع های قشنگی بود که تو تاریکی شب می درخشیدند.نگار یه دامن کوتاه با یه تاپ سبز رنگ پوشیده بود که پاپیون کوچک سفید رنگی از ساتن روش بود. موهای نگار مثل همیشه مجعد دورش ریخته بود و با چشم هایی که از اشتیاق موج می زد به آرین نگاه می کرد.

چشمهای آرین تو تاریکی برق می زد ، اون یه رکابی مشکی تنش کرده بود و پوست سبزه رنگش توی اون محیط زیباتر به نظر می رسید.

نگار آرین رو در آغوش کشید.بازوهای آرین توی بغل نگار احساس قدرت عجیبی به نگار می داد.

"دوستت دارم" ،نگار این جمله رو واقعا از ته قلب گفت و آرین می دونست که نگار هیچ وقت دروغ نمی گه.

آرین احساس غرور می کرد، اون عاشق نگار بود اما این اتفاق خوبی نبود.آرین نباید عاشق نگار می شد و اگه اونها می فهمیدن که چنین اتفاقی افتاده مطمئنا مانع عشق آرین و نگار می شدن.

قلب نگار هری توی دلش ریخت وقتی آرین بهش جواب داد :منم دوستت دارم عزیزم. اشک توی چشمهای نگار جمع شده بود.اون نگران بود که مبادا از آرین جدا بشه و این آخرین دیدار اونها باشه.

آرین با دو تا دستهاش صورت نگار رو به سمت بالا نگه داشت.نگار معصومانه به اون نگاه کرد و آرین هم درحالیکه چشمهاش از اشک پر شده بود ، اشکهای نگار رو پاک کرد .انگار اون دو تا می دونستند که به زودی از هم جدا می شن و پیشاپیش برای این جدایی ماتم گرفته بودن.

صبح روز بعد نگار توی اتاق کارش نشسته بود و مثل همیشه چند تا از روزنامه های معروف به دوم خردادی که افکاری رادیکال داشتند ، ورق می زد.ناگهان با کمال تعجب دید ،کلید پروژه ای که اون در مورد روابط بین الملل تهیه کرده از زبون یکی از مقامات کشور زده شده.اما شاید این موضوع اتفاقی بوده ، به هر حال نگار اهمیتی نداد و به کارش ادامه داد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:59  توسط فرزانه | 

نگار اولین بار وقتی پدرش می خواست با کمربند برادرش رو بزنه جلوش ایستاد.این اولین باری بود که فهمید هیکل نحیفش اونقدرها هم ضعیف نیست و می تونه از حق خودش و خانواده اش دفاع کنه.

دومین بار نگار وقتی همسایه ها در نبود مادرش می خواستند اون و خانواده اش رو اذیت کنن جلوشون ایستاد و با همشون در افتاد.

و سومین بار نگار در جلسه مطبوعاتی با رئیس جمهور در مقابل اون ایستاد و از مردم دفاع کرد.

شاید اگه این اتفاقات برای نگار نیافتاده بود نگار نمی تونست اینقدر عوض بشه و با قدرت نه تنها از حق خودش بلکه از حق تباه شده ملت دفاع کنه.

...............................................................................................................................................

آرین از نگار خواست تا در خصوص موضوعات مختلف سیاسی پروژه هایی انجام بده .اون به نگار گفت که این یه سفارش کاری از وزارت امور خارجه است.

نگار از این پیشنهاد خیلی خوشحال شد چون اینکار شباهت بسیار زیادی به حرفه خبرنگاری داشت.اما چرا یک شرکت کامپیوتری باید چینن پروژه هایی انجام می داد؟!با وجود اینکه این سوال بسیارمهم بود اما برای نگار این موضوع مهمی نبود و فرصتی پیش اومده بود تا اون بتونه ابراز وجود کنه و از استعداد و هوشش برای کارهای بزرگ استفاده کنه.

نگار از وقتی توی شرکت اومده بود ، هر روز فکر می کرد که عمرش داره بی خودی تباه می شه و حالا خیلی خوشحال به کارهاش ادامه می داد.

نگار سعی کرد که به حرفهایی که در مورد آرین زده می شه توجهی نکنه و به ارتباط عاطفی اش با آرین ادامه بده.این ارتباط اونقدر قوی شده بود که حتی اگه شایعاتی که در مورد آرین گفته می شد واقعی بود ، نگار باز هم اهمیتی نمی داد. به عبارتی اون عاشق آرین شده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:13  توسط فرزانه | 

دادگاه حتی اسباب و اثاثیه خونه رو هم به مینا نداد و اون و بچه هاش دست خالی و بدون هیچ پولی آواره شهر تهران شدن.

تهران وقتی سرپناهی داری اونقدرها وحشتناک به نظر نمی رسه ولی وقتی سقفت آسمون میشه حیوونهای درنده که اولیش دولته بهت حمله می کنن.

مینا یکدفعه خودش رو توی خیابون با چهارتا بچه قدو نیم قد دید.اما نمی دونست که باید به کجا بره.هیچ فامیلی و هیچ دوستی نبود تا به اون و بچه هاش کمک کنه.اونها بدون هدف راه افتادن و به طرف یکی از پارکهای شهر رفتند تا فکر کنند و ببینند باید چه کار کنند.بالاخره مینا یاد یکی از دوستهای قدیمیش افتاد و از یکی از باجه تلفن های توی پارک به دوستش زنگ زد.اون درحالیکه اشک می ریخت گفت :مریم به دادم برس.من و بچه هام آواره شدیم و هیچ جایی برای موندن نداریم.

-         تو کجایی؟

-         پارک ملت

-         الان من و داود می یایم دنبالتون

یک هفته بعد با کمک داود و مریم ،مینا تونست یه اتاق پیدا کنه .یه اتاق توی یه خونه قدیمی .خونه ای که همه اونو به خونه قمر خانم می شناختند.مردم به خونه هایی که یه حوض وسطشه و دور تا دورش اتاقه و هر اتاقی دست یه مستاجره خونه قمر خانم می گفتند.شاید توی این دوره از این خونه ها زیاد نباشه اما مینا خیلی خوشحال بود که لااقل این اتاق پول پیش خیلی کمی می خواد و اجاره اش هم خیلی کمه.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 18:18  توسط فرزانه | 
دفعه گذشته بعضی ها که احتمالا از هواداران و دلسوزان پرو پا قرص نظام هستند به دلیل اینکه واقعیاتی در مورد نقض حقوق زنان نوشته بودم و حرفی منطقی برای گفتن نداشتند ، برام پیامهای از جنس خودشون گذاشتند.

اون دوست عزیز که گفت این داستان یک داستان عامه پسنده راست گفت .قرار نیست این داستان یک اثر بسیار خوب ادبی بشه .این داستان به نوعی واقعیات جامعه ما رو نشون می ده و ماجرای اون می تونه واقعی باشه.ماجرایی که بهتره همه بدونند.

بهتره همه نگار و مادرش رو خوب بشناسند و اگه نمی دونند تو جامعه ما چی می گذره بفهمند. وقتی هنوز پای زنی به دادگاه نکشیده نمی فهمه که چقدر قوانین کشور در جهت حمایت از مردها است اما به محض اینکه به دادگاههای فاسد مراجعه می کنند تازه می فهمند چه خبره . اونوقته که شاید بخواهند با کمال میل کمپین یک میلیون امضا رو امضا کنند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:48  توسط فرزانه |