تبليغاتX
من عروس همانم که در استخاره بد آمده بود
مشق شب

اون داشت در مورد تو به مافوق خودش اطلاعاتی می داد.نکته عجیب این بود که این فرد درخصوص برخی مسائل سیاسی صحبت می کرد.الان دقیقا نمی تونم بگم چی می گفت اما با حرفهاش به این نتیجه رسیدم که اونا می خوان از تو به عنوان مشاور یا راهبردی در مسائل سیاسی استفاده کنن.

نگار با لبخندی مسخره امیز گفت : می تونید بگید اونها از چه روشی برای اینکار استفاده می کنند؟

دکتر رحمانی پاسخ داد: من همون موقع با یکی از دوستهام که دستی توی سیاست داشت تماس گرفتم و با هم قرار ملاقات گذاشتیم و به نتایج مهمی دست پیدا کردیم.مگه چند نفر توی این شهر هوششون بسیار بالاست؟میشه اونها رو پیدا کرد و از کودکی زیر نظر گرفت با این هدف که مثلا از یک جمع 50 نفری باهوش بطورغیرمستقیم به عنوان مشاور استفاده کرد البته میشه مسیر اونها در زندگی رو به نحوی تعیین کرد .در نهایت تصمیم گیری بر این مبنا بسیار آسون انجام می شه.این روش جدیدی نیست قبلا هم در بسیاری از کشورها این شکلی عمل شده و نتایج بسیار خوبی بدست اومده .اما این نتایج ممکنه به نفع مردم نباشه و به نفع کسانی باشه که  کشور رو اداره می کنند مثلا ممکنه باعث پولدار شدن برخی فرصت طلبها بشه.در اینجا قربانیان همین افراد باهوش هستند .اونها بدون اینکه بدونند به افراد سودجو مشاوره می دن.این افراد راه درست رو به نحو کامل ترسیم می کنند و فرصت طلبها با کمک از راههای کامل ممکنه حتی راه رو ببندند.

نگار در ذهنش تمام اتفاقهایی رو که براش افتاده بود ترسیم می کرد.حالا بهتر می تونست دلیل اینکه به وسیله کسانی کنترل می شه رو پیدا کنه اما باور این حرفها بسیار مشکل بود.ولی چرا دکتر رحمانی اینقدر خودش رو درگیر زندگی نگار کرده بود که از وجود ارین هم خبر داشت؟!

رحمانی ادامه داد: تمام این اتفاقات باعث شد تا من بخشی از موضوع رو با مادرت درمیون بگذارم .من از مادرت خواستم تا به روشی که می گم با ملاقاتی ها از بیمارستان فرار کنه.آدرس خونه شما رو هم در پرونده دستکاری کردم و به این ترتیب تو و مادرت رو از میدون فراری دادم.اما عوامل بیمارستان به سرعت متوجه اینکار من شدند و من از ترس جونم با مدارک جعلی از کشور خارج شدم.بعد از انقلاب به این دلیل که همه چیز عوض شده بود به کشور برگشتم و به محض ورود به سراغ آدرس خونه شما اومدم.اون روز مادر و پدرت خونه نبودن اونا تو رو به علت بیماری دکتر برده بودن.یکی از همسایه ها گفت که پدر و مادرت مدام با هم دعوا دارن و علت درگیری اونا بیماری مادرته.همسایه تون یک مرد معتاد بود ،من آدرس دکتر رضائی رو با مقداری پول بهش دادم و گفتم که در قبال این پول پدر و مادرت رو تشویق کنه تا برای مداوای تو به دکتر رضائی مراجعه کنه.اولش می خواستم خودم رو به مادرت نشون بدم اما بعد متوجه شدم که ممکنه نگرانی هایی که براش بوجود می یاد تا آخر عمر باعث آزارش بشه.به همین علت بهتر بود که مادرت فکر کنه داستانی که درباره من براش اتفاق افتاده نوعی اختلال بعد از زایمانه.من هم از طریق دکتر رضائی مراقب تو بودم.اما شاید ازخودت بپرسی چرا اینقدر به سرنوشت تو علاقه مندم.من ناخوداآگاه درگیر مسائل تو شدم و سعی کردم نجاتت بدم با این وجود نمی تونم انکار کنم که به مادرت علاقه مند نبودم و نیستم.همون موقع توی بیمارستان متوجه شدم پدر لاابالی و بی بندو باری داری و مادرت بالاخره از اون جدا میشه اما این جدایی خیلی طول کشید و توی این سالها خیلی منو آزار داد.

نگار که خیال می کرد آرین از طرف اون مراقب اوضاع بوده گفت : آرین رو چطور به زندگی من کشوندید؟

رحمانی جواب داد: متاسفانه من موفق به مراقبت از تو نشدم .کنترل بر تو از همون سالها وجود داشت و من خیلی ساده لوح بودم که تصور کردم تونستم تو رو از مهلکه نجات بدم.آرین همون کسی بود که بطور مستقیم نظر تو رو در بسیاری از امور جویا می شد و مورد استفاده قرار می داد.خبرنگار شدن تو هم با هدایت خاصی انجام شد تا قلمت بتونه به راحتی مورد استفاده یا سواستفاده قرار بگیره.

نگار جواب داد:خیلی جالبه وقتی راهی در یک رژیم دیگه شروع شده در رژیم دیگه ای ادامه پیدا کنه.

دکتر رحمانی گفت : درسته اما فراموش نکن مردهای سیاسی که تو روی صحنه می بینی پشت صحنه مشاوران قدرتمندی دارند که اونها رو راهنمایی می کنند چه در این رژیم و چه در رژیم قبلی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:30  توسط فرزانه | 
دکتر رحمانی بدون مقدمه شروع به صحبت کرد:نگار به هیچ وجه شبیه مادرت نیستی ولی به همون اندازه جذابی .نگار جواب داد:مگه مادر منو می شناسید؟!

دکتر رحمانی لبخندی زد و گفت :آره می شناسم.تصور نمی کنم مادری مثل مینا پیدا کنید که اینقدر عاشق بچه هاش باشه .البته فکر می کنم تو رو از همشون بیشتر دوست داشته باشه.

نگار که از صحبتهای دکتر رحمانی ناراحت شده بود و این حرفها رو نوعی توهین تلقی می کرد نگاهی به دکتر رضایی کرد و گفت :آقای دکتر اتفاقی افتاده که منو به اینجا دعوت کردید ؟شاید تو پرونده پزشکی من چیز جدیدی پیدا کردید که اتفاقا آرین هم توش نقشی داره؟

دکتر رضایی که خیلی جدی به نظر می رسید کنار صندلی نگار نشست و گفت : موضوع خیلی جدیه نگار .به دکتر رحمانی اعتماد کن .اون می خواد درباره مساله مهمی باهات صحبت کنه.

دکتر رضایی از اتاق بیرون رفت و نگار مات و مبهوت با نگاهش اونو دنبال کرد.

نگار به دکتر رحمانی گفت: دوست ندارم حاشیه برید بهتره زودتر برید سر اصل مطلب.کی هستید و منو چیکار دارید؟

دکتر رحمانی که با لبخند مهربونی سعی داشت اعتماد نگار رو به خودش جلب کنه پاسخ داد:ممکنه حرفهای من کمی برای شما عجیب باشه برای همین از ابتدا شروع می کنم تا بگم کی هستم و ازت چی می خوام.

دکتر رحمانی پیپش رو روشن کرد و در حالی که تیپ آدمهای روشن فکر رو گرفته بود روی صندلی لم داد و ادامه داد:موضوع به سالها پیش برمی گرده .اون وقتی که تو تازه به دنیا اومده بودی.من همون پزشکی هستم که تو رو در بیمارستان فرح به دنیا آورد .

رحمانی درست می گفت مادر مینا بهش گفته بود که توی بیمارستان فرح به دنیا اومده .نگار اعتماد بیشتری به دکتر رحمانی پیدا کرد و اینبار با توجه زیاد به ادامه حرفهای اون گوش کرد.

... وقتی به دنیا اومدی به بیماری زردی مبتلا شده بودی و چون مادرت بسیار حساس بود ما این قضیه رو بهش نگفتیم.در مدت درمان با کمال تعجب متوجه شدیم که واکنش هات نسبت به محیط بسیار سریعتر از همسن و سالهای دیگه ته .موضوع رو با مقامات پزشکی ارشد مطرح کردیم و اونها پزشکی رو به بیمارستان فرستادن تا آزمایشات هوشی مختلفی روی تو انجام بده .البته اون موقع ها علم اینقدرها هم پیشرفته نبود اما دکتر مذکور متخصص و تحصیلکرده آمریکا بود و روشهای جالبی برای تست هوش بلد بود.من خیلی خوشحال بودم که کودکی رو با این ویژگی ها به دنیا آوردم و خوشحالتر بودم که تونستم به خوبی متوجه هوش سرشار تو بشم.می خواستم اولین نفری باشم که این موضوع رو با مادرت در میون می گذاره اما درست همون موقعی که می خواستم بهش این خبر خوبو بدم مدیر بیمارستان از من خواست که به اتاقش برم.

نگار لبخندی به دکتر رحمانی زد و گفت :اینهایی که دارین تعریف می کنید منم؟!واقعا من باهوشم؟! من هیچ وقت نمره خوبی توی درسهام نگرفتم...با این وجود همیشه فکر می کردم همه چیزو بلدم.

دکتر رحمانی جواب داد: درست به همین دلیل تو درسهات افت داشتی .کسانی که هوش بالایی دارند چون تصور می کنند که همه درسها رو بلدند در درسهاشون افت می کنند.

رحمانی به صحبتهاش ادامه داد:مدیر بخش بهم گفت که از بالا بهش خبر دادن که درباره این دختر با هیچ کس حتی با پدر و مادرش هم صحبت نکنید .من خیلی متعجب شده بودم و از چیزی سر در نمی آوردم تا اینکه یک تیم متخصص پزشکی وارد بیمارستان شد و چند روز بصورت فشرده آزمایشات مختلفی روی تو انجام داد.من داشتم دیوونه می شدم از اینکه از هیچ چیزی سر در نمی آوردم تا اینکه اتفاقی صحبتهای یکی پزشکان تیم رو شنیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 15:41  توسط فرزانه | 
نگار فوری به مادرش تلفن کرد .

- مامان دکتر رضایی می شناسی؟

- دکتر رضائی؟!

- آره .

- چطور یاد اون کردی؟ ...منظورت دکتر بچه گی هاته دیگه ... همونی که متخصص اطفاله ...برای چی می خوای .

- هیچی یکی از دوستام بچه اش مریض شده خواستم یه دکتر خوب بهش معرفی کنم.مطمئن نبودم فامیلیشو درست می گم یانه... راستی مامان آدرس مطبش خیابون کاج بود نه ؟

- آره دخترم .

نگار تازه یادش افتاد که دکتر متخصص اطفال  دوران کودکی اش باهاش تماس گرفته اما چه دلیلی وجود داشت که اون مورد توجه دکتر رضایی قرار بگیره؟!

نگار وقتی فهمید که دکتر رضایی بهش زنگ زده و آدرس مطبش دقیقا همونیه که سالها پیش به اونجا می رفته با اطمینان سر قرار با دکتر رضایی حاضر شد و یه پیام کوتاه برای آرین فرستاد که بخاطر یه کار خبری تاریخ قرار رو عوض کنه.

نگار وارد مطب شد.همون مبلهای بزرگ قدیمی که حاشیه های سبزش با حاشیه های سبز پرده های مطب ست شده بود.یه صندلی تکی چوبی قدیمی هم درست همون جای قبلی اش قرار داشت و نگار رو به یاد خودش انداخت که همیشه روی اون صندلی می نشست و پاهاش رو تاب می داد و به بچه هایی نگاه می کرد که ترس از آمپول در نگاهشون موج می زد.

چند مجله زرد روی میز شیشه ای کنار مبلها برای گذروندن وقت تا لحظه ملاقات توجه نگار رو به خودش جلب کرد اما قبل از اینکه نگار بخواد اولین مجله رو انتخاب کنه دکتر رضایی وارد اتاق شد و با لبخندی گفت :بزرگ شدی نگار.همونطور که فکر می کردم  زیبا و با وقار.

نگار با لبخندی جواب داد:آقای دکتر شما هم زیاد عوض نشدید فقط موهاتون سفید شده .چرا گفتید که من شما رو نمی شناسم .من خاطرات بد آمپول خوردن از شما و بخیه زدن شکاف سرم توسط شما رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.طوری صحبت کردید که فکر کردم مامور اف بی ای هستید.واقعا که...

دکتر رضایی در حالیکه با صدای بلند می خندید با اشاره دست نگار رو دعوت کرد که به اتاقش بره.

توی اتاق مردی حدود ۶۰ سال منتظر نگار و دکتر رضایی بود.دکتر رضایی این مرد رو به نگار معرفی کرد:نگار جان دکتر رحمانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:11  توسط فرزانه | 
نگار پیشنهاد دیدار با آرین رو بعد از ماهها قبول کرد.اون عذاب وجدان عمیقی داشت برای اینکه فکر می کرد داره به آرش خیانت می کنه اما دلیل دیدار با آرین دلتنگی نبود .نگار از آرش می ترسید.احساس می کرد که اون قدرت زیادی داره و رد پیشنهادش ممکنه که باعث اتفاقی بد برای آرش بشه.نگار به اتاقش رفت تا حاضر بشه .اما برخلاف کاری که در موقعیت مشابه براش بوجود اومده بود برای آزار آرش خودش رو به قشنگترین وجه ممکن آرایش نکرد.

نگار همینطور که داشت حاضر می شد تلفنش زنگ زد:

-سلام.نگار خانوم؟

- بفرمائید.

-شما منو نمی شناسید اما من شما رو به خوبی می شناسم .من باید شما رو حتما ببینم و با شما درباره موضوع مهمی صحبت کنم .

- می شه خودتونو معرفی کنید؟

- من دکتر رضایی هستم .می تونید از مادرتون درباره من سوال کنید.

-دکتر رضایی؟!!

- بله.

- اما من چطور می تونم به شما اعتماد کنم؟

- مجبورید به من اعتماد کنید چون من دربار شما چیزهای زیادی می دونم و الان به نفع شماست که حرفهای منو جدی بگیرید.

- شوخی بی مزه ای بود.

- همین الان قرارتونو با آرین بهم بزنید و به آدرسی که من می گم بیاید.

نگار سرجاش میخ کوب شد.دکتر رضایی از قرار اون با آرین خبر داشت .یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 15:58  توسط فرزانه | 
انگار قرار نبود که پیچیدگی های زندگی نگار بهتر بشه.نگار دوباره متوجه شد که در محل کار جدیدش یکنفر مواظب رفتار و اعمال اونه.اما اینبار نگار فرض رو بر این گرفت که این موضوع واقعیت داره حتی در این صورت هم اهمیتی نداشت و نگار به کارش ادامه داد.

انتقاد از دولت احمدی نژاد نگار رو به یکی از بحث انگیز ترین روزنامه نگاران تبدیل کرده بود.بعضی از خبرنگارها داعی دولت به اصطلاح اصولگرا شده بودن و همواره به نگار انتقاد می کردن ولی اون اهمیت نمی داد و به کارش ادامه می داد.اما یه چیزی خیلی عجیب بود و اون اینکه علی رغم انتقادات شدید نگارُ تهدید جدی از طرف مسوولان کشور بهش نشده بود.

نگار چیزی برای از دست دادن نداشت .وقتی کسی چیزی برای از دست دادن نداشته باشه دیگه نگران از دست دادن داشته هاش نیست .البته بیشتر جوونها وضعیتشون شبیه نگار بود .اونها هم چیزی برای از دست دادن نداشت و این آدمها برای دولت خطرناک بودند. منتهی جوونهایی که معتاد بودن جمعیت خاموش و مرده ای رو تشکیل می دادن و متاسفانه آمارش کم نبود.

احمدی نژاد همواره اعلام می کرد که تورم رو مهار و کنترل کرده و می خواد نرخ اون رو تک رقمی کنه اما این گفته اون نه تنها به تحقق نپیوست بلکه گرانی ها و فساد ناشی از اون روز به روز بیشتر شد.

نگار دیگه به سختی می تونست زندگی خانواده اش رو تامین کنه.شاید اداره زندگی با حقوقی که نگار میگرفت غیر ممکن بود اما اون مجبور بود با فداکاری زندگی رو به پیش ببره.

آرش خیلی کمک حال نگار شده بود.نگار یواش یواش داشت به اون علاقه مند می شد با این وجود عاشقش نبود.

آرین که هر روز خاطرات روزهایی رو که با نگار بود رو مرور می کرد دیگه نمی تونست جای خالی اون رو توی قلبش پر کنه.با وجود اینکه غرورش اجازه نمی داد به نگار زنگ بزنه بالاخره اینکار رو کرد و به نگار زنگ زد و باهاش قرار گذاشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 18:59  توسط فرزانه |