<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من عروس همانم که در استخاره بد آمده بود</title>
<link>http://dokhtarekord.blogfa.com/</link>
<description>مشق شب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 29 Oct 2007 13:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نگار فصل سوم قسمت هفتم</title>
<link>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;اون داشت در مورد تو به مافوق خودش اطلاعاتی می داد.نکته عجیب این بود که این فرد درخصوص برخی مسائل سیاسی صحبت می کرد.الان دقیقا نمی تونم بگم چی می گفت اما با حرفهاش به این نتیجه رسیدم که اونا می خوان از تو به عنوان مشاور یا راهبردی در مسائل سیاسی استفاده کنن.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نگار با لبخندی مسخره امیز گفت : می تونید بگید اونها از چه روشی برای اینکار استفاده می کنند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;دکتر رحمانی پاسخ داد: من همون موقع با یکی از دوستهام که دستی توی سیاست داشت تماس گرفتم و با هم قرار ملاقات گذاشتیم و به نتایج مهمی دست پیدا کردیم.مگه چند نفر توی این شهر هوششون بسیار بالاست؟میشه اونها رو پیدا کرد و از کودکی زیر نظر گرفت با این هدف که مثلا از یک جمع 50 نفری باهوش بطورغیرمستقیم به عنوان مشاور استفاده کرد البته میشه مسیر اونها در زندگی رو به نحوی تعیین کرد .در نهایت تصمیم گیری بر این مبنا بسیار آسون انجام می شه.این روش جدیدی نیست قبلا هم در بسیاری از کشورها این شکلی عمل شده و نتایج بسیار خوبی بدست اومده .اما این نتایج ممکنه به نفع مردم نباشه و به نفع کسانی باشه که&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;کشور رو اداره می کنند مثلا ممکنه باعث پولدار شدن برخی فرصت طلبها بشه.در اینجا قربانیان همین افراد باهوش هستند .اونها بدون اینکه بدونند به افراد سودجو مشاوره می دن.این افراد راه درست رو به نحو کامل ترسیم می کنند و فرصت طلبها با کمک از راههای کامل ممکنه حتی راه رو ببندند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نگار در ذهنش تمام اتفاقهایی رو که براش افتاده بود ترسیم می کرد.حالا بهتر می تونست دلیل اینکه به وسیله کسانی کنترل می شه رو پیدا کنه اما باور این حرفها بسیار مشکل بود.ولی چرا دکتر رحمانی اینقدر خودش رو درگیر زندگی نگار کرده بود که از وجود ارین هم خبر داشت؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;رحمانی ادامه داد: تمام این اتفاقات باعث شد تا من بخشی از موضوع رو با مادرت درمیون بگذارم .من از مادرت خواستم تا به روشی که می گم با ملاقاتی ها از بیمارستان فرار کنه.آدرس خونه شما رو هم در پرونده دستکاری کردم و به این ترتیب تو و مادرت رو از میدون فراری دادم.اما عوامل بیمارستان به سرعت متوجه اینکار من شدند و من از ترس جونم با مدارک جعلی از کشور خارج شدم.بعد از انقلاب به این دلیل که همه چیز عوض شده بود به کشور برگشتم و به محض ورود به سراغ آدرس خونه شما اومدم.اون روز مادر و پدرت خونه نبودن اونا تو رو به علت بیماری دکتر برده بودن.یکی از همسایه ها گفت که پدر و مادرت مدام با هم دعوا دارن و علت درگیری اونا بیماری مادرته.همسایه تون یک مرد معتاد بود ،من آدرس دکتر رضائی رو با مقداری پول بهش دادم و گفتم که در قبال این پول پدر و مادرت رو تشویق کنه تا برای مداوای تو به دکتر رضائی مراجعه کنه.اولش می خواستم خودم رو به مادرت نشون بدم اما بعد متوجه شدم که ممکنه نگرانی هایی که براش بوجود می یاد تا آخر عمر باعث آزارش بشه.به همین علت بهتر بود که مادرت فکر کنه داستانی که درباره من براش اتفاق افتاده نوعی اختلال بعد از زایمانه.من هم از طریق دکتر رضائی مراقب تو بودم.اما شاید ازخودت بپرسی چرا اینقدر به سرنوشت تو علاقه مندم.من ناخوداآگاه درگیر مسائل تو شدم و سعی کردم نجاتت بدم با این وجود نمی تونم انکار کنم که به مادرت علاقه مند نبودم و نیستم.همون موقع توی بیمارستان متوجه شدم پدر لاابالی و بی بندو باری داری و مادرت بالاخره از اون جدا میشه اما این جدایی خیلی طول کشید و توی این سالها خیلی منو آزار داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نگار که خیال می کرد آرین از طرف اون مراقب اوضاع بوده گفت : آرین رو چطور به زندگی من کشوندید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;رحمانی جواب داد: متاسفانه من موفق به مراقبت از تو نشدم .کنترل بر تو از همون سالها وجود داشت و من خیلی ساده لوح بودم که تصور کردم تونستم تو رو از مهلکه نجات بدم.آرین همون کسی بود که بطور مستقیم نظر تو رو در بسیاری از امور جویا می شد و مورد استفاده قرار می داد.خبرنگار شدن تو هم با هدایت خاصی انجام شد تا قلمت بتونه به راحتی مورد استفاده یا سواستفاده قرار بگیره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نگار جواب داد:خیلی جالبه وقتی راهی در یک رژیم دیگه شروع شده در رژیم دیگه ای ادامه پیدا کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;دکتر رحمانی گفت : درسته اما فراموش نکن مردهای سیاسی که تو روی صحنه می بینی پشت صحنه مشاوران قدرتمندی دارند که اونها رو راهنمایی می کنند چه در این رژیم و چه در رژیم قبلی.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2007 13:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarekord&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>dokhtarekord</dc:creator>
<guid>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگار فصل سوم قسمت ششم</title>
<link>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>دکتر رحمانی بدون مقدمه شروع به صحبت کرد:نگار به هیچ وجه شبیه مادرت نیستی ولی به همون اندازه جذابی .نگار جواب داد:مگه مادر منو می شناسید؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر رحمانی لبخندی زد و گفت :آره می شناسم.تصور نمی کنم مادری مثل مینا پیدا کنید که اینقدر عاشق بچه هاش باشه .البته فکر می کنم تو رو از همشون بیشتر دوست داشته باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار که از صحبتهای دکتر رحمانی ناراحت شده بود و این حرفها رو نوعی توهین تلقی می کرد نگاهی به دکتر رضایی کرد و گفت :آقای دکتر اتفاقی افتاده که منو به اینجا دعوت کردید ؟شاید تو پرونده پزشکی من چیز جدیدی پیدا کردید که اتفاقا آرین هم توش نقشی داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر رضایی که خیلی جدی به نظر می رسید کنار صندلی نگار نشست و گفت : موضوع خیلی جدیه نگار .به دکتر رحمانی اعتماد کن .اون می خواد درباره مساله مهمی باهات صحبت کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر رضایی از اتاق بیرون رفت و نگار مات و مبهوت با نگاهش اونو دنبال کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار به دکتر رحمانی گفت: دوست ندارم حاشیه برید بهتره زودتر برید سر اصل مطلب.کی هستید و منو چیکار دارید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر رحمانی که با لبخند مهربونی سعی داشت اعتماد نگار رو به خودش جلب کنه پاسخ داد:ممکنه حرفهای من کمی برای شما عجیب باشه برای همین از ابتدا شروع می کنم تا بگم کی هستم و ازت چی می خوام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر رحمانی پیپش رو روشن کرد و در حالی که تیپ آدمهای روشن فکر رو گرفته بود روی صندلی لم داد و ادامه داد:موضوع به سالها پیش برمی گرده .اون وقتی که تو تازه به دنیا اومده بودی.من همون پزشکی هستم که تو رو در بیمارستان فرح به دنیا آورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رحمانی درست می گفت مادر مینا بهش گفته بود که توی بیمارستان فرح به دنیا اومده .نگار اعتماد بیشتری به دکتر رحمانی پیدا کرد و اینبار با توجه زیاد به ادامه حرفهای اون گوش کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... وقتی به دنیا اومدی به بیماری زردی مبتلا شده بودی و چون مادرت بسیار حساس بود ما این قضیه رو بهش نگفتیم.در مدت درمان با کمال تعجب متوجه شدیم که واکنش هات نسبت به محیط بسیار سریعتر از همسن و سالهای دیگه ته .موضوع رو با مقامات پزشکی ارشد مطرح کردیم و اونها پزشکی رو به بیمارستان فرستادن تا آزمایشات هوشی مختلفی روی تو انجام بده .البته اون موقع ها علم اینقدرها هم پیشرفته نبود اما دکتر مذکور متخصص و تحصیلکرده آمریکا بود و روشهای جالبی برای تست هوش بلد بود.من خیلی خوشحال بودم که کودکی رو با این ویژگی ها به دنیا آوردم و خوشحالتر بودم که تونستم به خوبی متوجه هوش سرشار تو بشم.می خواستم اولین نفری باشم که این موضوع رو با مادرت در میون می گذاره اما درست همون موقعی که می خواستم بهش این خبر خوبو بدم مدیر بیمارستان از من خواست که به اتاقش برم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار لبخندی به دکتر رحمانی زد و گفت :اینهایی که دارین تعریف می کنید منم؟!واقعا من باهوشم؟! من هیچ وقت نمره خوبی توی درسهام نگرفتم...با این وجود همیشه فکر می کردم همه چیزو بلدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر رحمانی جواب داد: درست به همین دلیل تو درسهات افت داشتی .کسانی که هوش بالایی دارند چون تصور می کنند که همه درسها رو بلدند در درسهاشون افت می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رحمانی به صحبتهاش ادامه داد:مدیر بخش بهم گفت که از بالا بهش خبر دادن که درباره این دختر با هیچ کس حتی با پدر و مادرش هم صحبت نکنید .من خیلی متعجب شده بودم و از چیزی سر در نمی آوردم تا اینکه یک تیم متخصص پزشکی وارد بیمارستان شد و چند روز بصورت فشرده آزمایشات مختلفی روی تو انجام داد.من داشتم دیوونه می شدم از اینکه از هیچ چیزی سر در نمی آوردم تا اینکه اتفاقی صحبتهای یکی پزشکان تیم رو شنیدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2007 12:10:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarekord&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>dokhtarekord</dc:creator>
<guid>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگار فصل سوم قسمت پنجم</title>
<link>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>نگار فوری به مادرش تلفن کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مامان دکتر رضایی می شناسی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دکتر رضائی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چطور یاد اون کردی؟ ...منظورت دکتر بچه گی هاته دیگه ... همونی که متخصص اطفاله ...برای چی می خوای .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هیچی یکی از دوستام بچه اش مریض شده خواستم یه دکتر خوب بهش معرفی کنم.مطمئن نبودم فامیلیشو درست می گم یانه... راستی مامان آدرس مطبش خیابون کاج بود نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آره دخترم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار تازه یادش افتاد که دکتر متخصص اطفال  دوران کودکی اش باهاش تماس گرفته اما چه دلیلی وجود داشت که اون مورد توجه دکتر رضایی قرار بگیره؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار وقتی فهمید که دکتر رضایی بهش زنگ زده و آدرس مطبش دقیقا همونیه که سالها پیش به اونجا می رفته با اطمینان سر قرار با دکتر رضایی حاضر شد و یه پیام کوتاه برای آرین فرستاد که بخاطر یه کار خبری تاریخ قرار رو عوض کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار وارد مطب شد.همون مبلهای بزرگ قدیمی که حاشیه های سبزش با حاشیه های سبز پرده های مطب ست شده بود.یه صندلی تکی چوبی قدیمی هم درست همون جای قبلی اش قرار داشت و نگار رو به یاد خودش انداخت که همیشه روی اون صندلی می نشست و پاهاش رو تاب می داد و به بچه هایی نگاه می کرد که ترس از آمپول در نگاهشون موج می زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند مجله زرد روی میز شیشه ای کنار مبلها برای گذروندن وقت تا لحظه ملاقات توجه نگار رو به خودش جلب کرد اما قبل از اینکه نگار بخواد اولین مجله رو انتخاب کنه دکتر رضایی وارد اتاق شد و با لبخندی گفت :بزرگ شدی نگار.همونطور که فکر می کردم  زیبا و با وقار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار با لبخندی جواب داد:آقای دکتر شما هم زیاد عوض نشدید فقط موهاتون سفید شده .چرا گفتید که من شما رو نمی شناسم .من خاطرات بد آمپول خوردن از شما و بخیه زدن شکاف سرم توسط شما رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.طوری صحبت کردید که فکر کردم مامور اف بی ای هستید.واقعا که...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر رضایی در حالیکه با صدای بلند می خندید با اشاره دست نگار رو دعوت کرد که به اتاقش بره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی اتاق مردی حدود ۶۰ سال منتظر نگار و دکتر رضایی بود.دکتر رضایی این مرد رو به نگار معرفی کرد:نگار جان دکتر رحمانی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Oct 2007 11:40:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarekord&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>dokhtarekord</dc:creator>
<guid>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگار- فصل سوم قسمت چهارم</title>
<link>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>نگار پیشنهاد دیدار با آرین رو بعد از ماهها قبول کرد.اون عذاب وجدان عمیقی داشت برای اینکه فکر می کرد داره به آرش خیانت می کنه اما دلیل دیدار با آرین دلتنگی نبود .نگار از آرش می ترسید.احساس می کرد که اون قدرت زیادی داره و رد پیشنهادش ممکنه که باعث اتفاقی بد برای آرش بشه.نگار به اتاقش رفت تا حاضر بشه .اما برخلاف کاری که در موقعیت مشابه براش بوجود اومده بود برای آزار آرش خودش رو به قشنگترین وجه ممکن آرایش نکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار همینطور که داشت حاضر می شد تلفنش زنگ زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-سلام.نگار خانوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بفرمائید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-شما منو نمی شناسید اما من شما رو به خوبی می شناسم .من باید شما رو حتما ببینم و با شما درباره موضوع مهمی صحبت کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- می شه خودتونو معرفی کنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من دکتر رضایی هستم .می تونید از مادرتون درباره من سوال کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-دکتر رضایی؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اما من چطور می تونم به شما اعتماد کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مجبورید به من اعتماد کنید چون من دربار شما چیزهای زیادی می دونم و الان به نفع شماست که حرفهای منو جدی بگیرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شوخی بی مزه ای بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همین الان قرارتونو با آرین بهم بزنید و به آدرسی که من می گم بیاید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار سرجاش میخ کوب شد.دکتر رضایی از قرار اون با آرین خبر داشت .یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Oct 2007 12:28:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarekord&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>dokhtarekord</dc:creator>
<guid>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگار- فصل سوم قسمت سوم </title>
<link>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>انگار قرار نبود که پیچیدگی های زندگی نگار بهتر بشه.نگار دوباره متوجه شد که در محل کار جدیدش یکنفر مواظب رفتار و اعمال اونه.اما اینبار نگار فرض رو بر این گرفت که این موضوع واقعیت داره حتی در این صورت هم اهمیتی نداشت و نگار به کارش ادامه داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انتقاد از دولت احمدی نژاد نگار رو به یکی از بحث انگیز ترین روزنامه نگاران تبدیل کرده بود.بعضی از خبرنگارها داعی دولت به اصطلاح اصولگرا شده بودن و همواره به نگار انتقاد می کردن ولی اون اهمیت نمی داد و به کارش ادامه می داد.اما یه چیزی خیلی عجیب بود و اون اینکه علی رغم انتقادات شدید نگارُ تهدید جدی از طرف مسوولان کشور بهش نشده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار چیزی برای از دست دادن نداشت .وقتی کسی چیزی برای از دست دادن نداشته باشه دیگه نگران از دست دادن داشته هاش نیست .البته بیشتر جوونها وضعیتشون شبیه نگار بود .اونها هم چیزی برای از دست دادن نداشت و این آدمها برای دولت خطرناک بودند. منتهی جوونهایی که معتاد بودن جمعیت خاموش و مرده ای رو تشکیل می دادن و متاسفانه آمارش کم نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احمدی نژاد همواره اعلام می کرد که تورم رو مهار و کنترل کرده و می خواد نرخ اون رو تک رقمی کنه اما این گفته اون نه تنها به تحقق نپیوست بلکه گرانی ها و فساد ناشی از اون روز به روز بیشتر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار دیگه به سختی می تونست زندگی خانواده اش رو تامین کنه.شاید اداره زندگی با حقوقی که نگار میگرفت غیر ممکن بود اما اون مجبور بود با فداکاری زندگی رو به پیش ببره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش خیلی کمک حال نگار شده بود.نگار یواش یواش داشت به اون علاقه مند می شد با این وجود عاشقش نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرین که هر روز خاطرات روزهایی رو که با نگار بود رو مرور می کرد دیگه نمی تونست جای خالی اون رو توی قلبش پر کنه.با وجود اینکه غرورش اجازه نمی داد به نگار زنگ بزنه بالاخره اینکار رو کرد و به نگار زنگ زد و باهاش قرار گذاشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Oct 2007 15:28:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarekord&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>dokhtarekord</dc:creator>
<guid>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگار فصل سوم قسمت دوم</title>
<link>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&quot;داشتم بهت فکر می کردم ... به اینکه می تونم ببخشمت یا نه ؟!نه برای اولین بار بلکه برای آخرین بار...&quot;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;نگار وقتی دکمه &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;send&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; رو فشار داد بغض گلوشو گرفته بود .معمای آرین برای نگار بدون حل باقی مونده بود . تنفر تمام وجود نگار رو فرا گرفته بود اما اون به انتقام فکر نمی کرد .&quot;دست طبیعت&quot; جزای آرین رو می داد ،چه اون می خواست و چه نمی خواست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;به هر حال نگار درگیری فکری اش اینقدر زیاد شده بود که دیگه به آرین فکر نمی کرد . آرش هم اینقدرخوب بود که تونسته بود فضای خالی عشق رو با دوست داشتن پرکنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Oct 2007 12:17:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarekord&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>dokhtarekord</dc:creator>
<guid>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگار فصل سوم قسمت اول </title>
<link>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>آرش خیلی تنها بود و نگار این مساله رو به خوبی احساس می کرد.مهربانی نگار باعث شد که علیرغم دوست نداشتن آرش به اون محبت کنه و اونو از تنهایی در بیاره.البته مساله دیگه حمایت مالی آرش از نگار بود.نگار با زیرکی هر چه تمام سعی می کرد هر دفعه که آرش اونو می بینه براش جذابیت تازه ای داشته باشه اما در نهایت این مساله به ضررش تموم شد چون آرش اونقدر به نگار علاقه مند شده بود که به هیچ وجه حاضر نبود ازش جدا بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش روز به روز&amp;nbsp;با توانایی های بیشتر نگار در امور مختلف آشنا می شد و رفته رفته فهمید که نگار آدمی با استعداد و هوش فراوانه که می تونه مشاور خوبی در امور مختلف باشه.البته آرش به مشاور احتیاجی نداشت اون نیاز به کسی داشت که بهش محبت کنه چیزی که سالیان سال ازش دریغ شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار در نظر آرش بسیار پیچیده بود .آرش سعی می کرد نظر نگار رو در امور مختلف بدونه .نگاه نگار به امور مختلف بسیار متفاوت از نگاه آدمهای دیگه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- می دونی آرش من فکر می کنم آدمها یه جوری دوست دارن که پیش بینی نوسرداموس به حقیقت بپیونده شاید دلیل اینکه مردم در جنگ دوم جهانی در برهه ای تسلیم شکست شدن این بود که می خواستن نامه هایی از پیش بینی های نوسرداموس مثل بارون روی فرق سرشون بریزه .هیتلر از این مساله برای دستیابی به افکار شوم خودش بهره گرفت.اون آدم بسیار باهوشی بود و از هر فرصتی استفاده می کرد.البته بعضی وقتها فکر می کنم تو کل جهان چند نفری برای چندین سال برنامه ریزی می کنن و همه کارها طبق برنامه پیش می ره.شاید اونا این مساله رو از طریق یک پیشگو اطلاع رسانی کنند.آرش چرا نظر من در مورد یه پیشگو برات مهمه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نگار تو اینقدر خوب حرف می زنی که اگه اشتباهم بگی من فکر می کنم درسته .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ای عاشق !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- درسته من عاشق یه دختر عجیب و غریب شدم دختری که همه آرزوی داشتنش رو دارن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- عزیزم خیلی ها هم آرزوی داشتن تو رو دارن این به اون در.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش درست می گفت .شاید از هر ۱۰ مرد ۹ تای اونا آرزوی داشتن نگار رو داشتن اما بدست آوردن نگار کار هر کسی نبود.نگار همیشه سعی می کرد مورد توجه مردها باشه اما از اینکه بعد به اونها ضد حال بزنه لذت می برد .اون با ظرافت خاصی مردها رو به سمت خودش می کشید و بعد با مهارت تمام اونها رو رها می کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Aug 2007 12:41:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarekord&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>dokhtarekord</dc:creator>
<guid>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگار </title>
<link>http://dokhtarekord.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اگه می خواهید داستان نگار رو از اول بخونید:&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #3300cc&quot; size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پالتو سفیدش رو از توی کمد درآورد .چکمه های بلندی به پا کرد و همینطور که داشت کلاهش رو جلوی آیینه به سر می کرد ُخنده ای از سر روی غرور بر روی لبش نقش بست.رژ قرمز تیره ای به لبهاش کشید و با حالتی که انگار به شکار طعمه جدیدی می ره کیفش رو برداشت و از خونه بیرون رفت. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بوی خاک بارون زده عطر خاصی به کوچه داده بود .&quot;نگار&quot; عاشق بارون بود و تو این حال و هوا بیشتر می تونست برای &quot;آرش&quot; نقش یک معشوقه رو بازی کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;توی دل آرش آشوبی بود.نگار هفته پیش فهمیده بود که آرش بهش در مورد خیلی چیزا دروغ گفته اما گذشت کرده بود و این گذشت باور کردنی نبود.نگار دختر قابل پیش بینی نبود و آرش اصلا فکر نمی کرد که نگار با اون آتش و حرارتی که داره اینقدر صبورانه از گناهش بگذره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار مثل همیشه جذاب و دوست داشتنی -با چشمهای درشت و مشکی و موهای مجعد و بلند که از&amp;nbsp;زیر کلاه بیرون زده بود خرامان خرامان از کوچه به سمت ماشین آرش نزدیک می شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دکتر رحمانی به طرف اتاق مینا نزدیک می شد.نمی دونست چطوری باید با اون در مورد دخترش حرف بزنه.هزار بار در ذهنش مرور کرده بود که چی بگه.به هر&amp;nbsp; حال مینا باید همه چیز رو می فهمید. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مینا منتظر دکتر بود.پرستار بهش گفته بود که دکتر می خواد باهاش حرف بزنه به همین دلیل خیلی نگران چشم به در دوخته بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دکتر رحمانی وارد اتاق مینا شد.همونطوری که پرستارها گفته بودن اون زن جوان و بسیار زیبایی بود.چشمهای درشت و کشیده با گونه هایی برجسته داشت و موهاش روی صورتش ریخته&amp;nbsp;و از پشت سر تا کمرش رسیده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اشک تو چشمای مینا جمع شده بود .دکتر کنار تخت مینا نشست و گفت :از چی نگرانی .چرا گریه می کنی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مینا جواب داد:دخترم سالمه ؟تو رو به خدا راست بگید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دکتر خنده ای کرد و گفت :دختر تو زیادی سالمه.اون به هیچ وجه مثل مادرش بی بنیه و ضعیف نیست که بعد از زایمان چند هفته ای ما رو اسیر خودش کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما خیال مینا هنوز راحت نشده بود.دکتر با اون چیکار داشت؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مینا گفت :دکتر مشکل چیه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دکتر جواب داد:ما توی این چند هفته از مینا آزمایشات مختلفی گرفتیم.واکنش اون نسبت به محیط مثل همسن های خودش نیست.اون دختر بسیار باهوشیه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مینا که از خوشحالی در پوست خودش می گنجید به دکتر گفت:واقعا دکتر ؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دکتر جواب داد:اما یه مشکلی هست که منو نگران کرده.روز اولی که من و چند تا از پزشکها متوجه هوش سرشار دخترت شدیم رفتار یکی از پرسنل بیمارستان خیلی عجیب به نظر می رسید.احساس کردم با کسانی در تماسه و در مورد دختر تو باهاشون صحبت می کنه.اولش خیال کردم دچار توهم شدم اما بعد از اینکه اتفاقی به تلفنش گوش کردم فهمیدم که درست فکر می کردم.به هر حال من نگران دخترت هستم .نمی خوام بترسونمت اما بهتره که زودتر از اینجا بری.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مینا با تعجب پرسید:یعنی&amp;nbsp;قضیه اینقدر جدیه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دکتر جواب داد:بله&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مینا گفت :پس باید پلیس رو مطلع کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دکتر گفت : مینا قضیه جدی تر از این حرفها است .پلیس نباید از موضوع چیزی بفهمه .من آدرستو توی پرونده عوض کردم که کسی پیدات نکنه.به شوهرت حرفی نزن و خوب گوش کن چی می گم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;آ&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;رش با وجود اینکه خوش تیپ - خوش هیکل و زیبا بود اعتماد به نفس بالایی نداشت و نگار این موضوع رو همون دفعه اولی که آرش رو توی مهمونی دیده بود فهیمد.اون سنشو به نگار دروغ گفت و مرتب به اتاق می رفت و به خودش عطر می زد که برای نگار جذاب تر به نظر برسه.نگار یه پیراهن میدی مشکی تنگ پوشیده بود و آرایشی تیره کرده بود و موهاش مثل همیشه مجعد و پریشون روی صورتش ریخته بود.نگار می دونست که مردها از قیافه وحشی اون خوششون می یاد به همین دلیل سعی می کرد که رفتارش با نوع آرایش موها و لباسهاش سنخیت داشته باشه تا جذابتر به نظر برسه.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تقریبا توجه همه مردهای مهمونی متوجه نگار بود به خصوص وقتی که نگار با آهنگ &quot;سش&quot; رقصید.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;وقتی نگار سی دی سش رو در ضبط صوت گذاشت کسی فکر نمی کرد که بخواد با این آهنگ که هم شاد و هم غمگینه برقصه .اما برعکس اون بسیار زیبا هنرنمایی کرد و وقتی آهنگ تموم شد مردها برای پیشنهاد رقص با اون از هم سبقت&amp;nbsp;گرفتن.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار در ماشین آرش رو باز کرد و با شیطنت خاصی گفت:اجازه هست؟آرش در حالیکه خنده همیشگی اش رو بر لب داشت گفت :اختیار دارید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار روی صندلی نشست - دستکشش رو درآورد و با آرش دست داد.دستهای آرش خیلی گرم بود درست مثل مرد رویاهاش که دستهاش گرم بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرش دوباره گفت: نگار منو ببخش من نباید بهت دروغ می گفتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار جواب داد:دوست ندارم دیگه در موردش حرفی بزنی بهت گفتم که می بخشمت پس تمومش کن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;این رفتار نگار آرش رو شیفته خودش کرده بود.اون جسور و مغرور بود و نمی شد حدس زد که چی توی سرش می گذره.در عین حال خیلی مهربون بود اما این خصلت نگار رو نمی شد به سادگی فهیمد چون اون در مخفی کردن برخی خصایص شخصتیش استاد بود و البته تصور می کرد که ممکنه از این اخلاقش سو استفاده بشه به همین دلیل همیشه نشون میداد که آدم سنگدلیه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آرش نگاهی پر از مهر به نگار کرد.نگار می دونست که آرش خیلی دوستش داره و این بهترین موقعیت برای رسیدن به خواسته هاش بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;لبخند شیرینی بر لبهای نگار نقش بست و چشمهاش رو به تایید نگاههای عاشقانه آرش باز و بسته کرد.چشمهای اون درست مثل لبهاش حرف می زدند و آرش تازه داشت الفبای اون رو یاد می گرفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;چه خبر؟&quot; آرش همیشه با این دو حرف سر صحبت رو باز می کرد و نگار همیشه در پاسخ می گفت &quot;سلامتی&quot; اما لحن گفتن این کلمه هر روزی که آرش رو می دید مدل جدیدی به خود می&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;گرفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرش گفت: هیچ خبری نیست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار جواب داد: چرا.دولت مثل همیشه وجود تورم در کشور رو رد کرده و گفته که از رشد تورم جلوگیری کرده.از نظر بین المللی وضع خرابه و بوی جنگ می یاد.اوریانا فالانچی هم که مرد.البته این اهم اخباربود خواستی مشروحشم بگم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرش خندید و گفت :دیگه چه خبر؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار گفت: چرا فکر می کنی خبرنگارها همیشه باید خبر بدن .از تو چه خبر ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرش جواب داد: امان از این زبون تو.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار این جمله رو روزی صدبار می شنید اما بعضی وقتها برای بعضی آدمها طوری نقش بازی می کرد که فکر می کردند از اون بی زبون تر آدم وجود نداره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار می دونست که آرش پسرباهوشیه اما این رو هم می دونست که به باهوشی اون نیست .شاید یکی از دلایلی که باعث می شد اون نتونه یه معشوقه خوب برای خودش پیدا کنه همین مساله بود.نگار از آدمهای بسیار باهوش که افکار پیچیده ای داشتند خوشش می یومد اما به محض اینکه می تونست حدس بزنه که در چه مقطعی چه عکس العملی نشون می دن و به عبارتی وقتی معمای وجودی اونها برای اون حل می شد دیگه براش جذاب به نظر نمی رسیدن و همون موقع لحظه جدایی بود.اما یک استثنا وجود داشت و نگار دوست داشت که طرف مقابل خودش بتونه اون استثنا رو بفهمه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار درست حدس زده بود .آرش عاشق اون شده بود.اولین بار نگار رو توی یه مهمونی باشکوه دیده بود.نگار لباس مشکی تنگی بر تن کرده بود که هیکل فوق العاده زیباش توجه همه رو به خودش جلب می کرد.اون یک دستش رو به &quot;بار&quot; تکیه داده بود و در حالیکه دو پسر قصد داشتن توجه اونو به خودشون معطوف کنند بی تفاوت و خیلی آروم قهوه می خورد.اما وقتی آرش کنارش ایستاد وبهش شکلات تعارف کرد با لبخند از توی ظرف یک شکلات برداشت. در هین هنگام دوست آرش بی محابا کنار اونا اومد و گفت: از همین شکلات خوردنها شروع میشه! هر دوی اونها به دوست آرش نگاه کردن و خندیدن.آرش از این کار دوستش خیلی خوشحال شد چون با این حرکت چند قدم دیگه به دختر رویاهاش نزدیک تر شده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما پژمان ،دوست آرش با این هدف خودش رو قاطی ماجرا کرده بود تا توجه نگار رو به خودش جلب کنه.اون یه پسر ساده اندیش بود وبه محض اینکه چیزی در ذهنش متصور می شد بدون تفکر اونرو اجرا می کرد اما خیلی زود از کار خودش پشیمون می شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرش خیلی زود تونست توجه نگار رو به خودش جلب کنه.نگار عاشق مردهای سن و سالدار،خوش تیپ و مودب بود و همین خصایص کافی بود تا پیشنهاد آرش برای رقص رو قبول کنه.سالن رقص خیلی شلوغ و صدای موزیک هم خیلی بالا بود.آرش به سختی سعی می کرد تا نگار صداش رو بشنوه:نگفتی متولد چه سالی هستی.نگار مثل اکثر دخترها پرسید:فکر می کنی چند سالم باشه؟ اما آرش از ترس اینکه مبادا سن نگار رو اشتباهی زیاد حدس بزنه گفت:21 سال .اما به نظر اون نگار حداقل 23 و حداکثر 25 سال سن داشت.اما وقتی نگار گفت 29 سالشه ،خیلی متعجب شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;من هم 31 سالمه&quot; ، این اولین دروغی بود که نگار از آرش شنید.نگار نمی تونست باور کنه که اون 31 سالش باشه اون کم کم 10 سال سنش رو اشتباه گفته بود.نگار حدس زد که آرش یا در فکر فریب اونه و یا اینکه اعتماد به نفس پایینی داره.آرش این دروغ رو به راحتی نگفت، اون از دسته آدمهایی نبود که زیاد دروغ می گن یا به عبارتی جنون دروغگویی دارن.&quot;ترس&quot; عامل مهمی در دروغ گفتنه.اما آرش از چی می ترسید؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;با تموم شدن آهنگ آرش از نگار معذرت خواهی کرد تا آبی به سر و صورتش&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;بزنه.هیجان آشنا شدن با نگار و مجبور شدن اون به دروغ گفتن و رقصیدن باعث شده بود که بدنش خیس عرق بشه.آرش صورتش رو زیر آب سرد گرفت و نگاهی از سر رضایت به آینه انداخت .اسپری خوش بوی کنار آینه رو برداشت و به خودش زد و دوباره به سراغ نگار رفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار یک بشقاب دسر در دست داشت و کنار بار مشغول خوردن بود. پسرهای زیادی دورش جمع شده بودن و هر کدوم به نحوی سعی در جلب کردن توجه اون داشتن.آرش به محض ورد به سالن داشت از حسودی منفجر می شد اما سعی کرد که خودش رو خونسرد نشون بده .نگار در حالیکه احساس می کرد ناجی پیدا شده تا اونو از شر مزاحم ها راحت کنه به آرش نگاه کرد.آرش نزدیک نگار شد و گفت:می تونم خواهش کنم سر میز من غذاتونو میل کنید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار که بهونه خوبی برای خلاص از اونهمه نگاه غریبه و نامانوس پیدا کرده بود با اشتیاق پاسخ داد:بله حتما.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار و آرش سر میز غذا رفتن.آرش با لبخند معنی داری به نگار گفت:یاد فیلم &quot;بر باد رفته افتادم&quot; .نگار جواب داد:لابد منم اسکارلت هستم.آرش گفت:البته به همون جذابی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرش خیلی دلش می خواست از نگار بشنوه شبیه &quot;باتلر&quot; ه اما واقعیت این بود که صرفنظر از جنتلمن بودنش شخصیت بسیار موجهی داشت و این مساله حتی در برخورد اول مشخص بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار عاشق فیلم برباد رفته و شخصیت اسکارلت بود اما از نظر اون اسکارلت خیلی احمق بود که عاشق اشلی شده بود ، باتلر درست همونی بود که نگار دلش می خواست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار از نگاه آرش حدس زد که دوست داره بشنوه شبیه &quot;باتلر&quot; ه .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;شما هم خیلی شبیه باتلر هستید&quot; نگار این جمله رو طوری گفت که آرش اونو باور کرد ،درحالیکه توی دلش می گفت:&quot;تو از اشلی هم بی عرضه تر و احمق تری&quot;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرش فکر می کرد که شکار خوبی کرده ، دختری که همه پسرهای مهمونی آرزشو داشتن با اون هم صحبت شده و به احتمال زیاد ارتباط بین اون دو ادامه داره ، غافل از اینکه شکار شده بود.تیغ نگاههای نگار خیلی برنده بود و اون در دام بدی افتاده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار قبل از اینکه به مهمونی بیاد از سارا دوستش که صاحب مهمونی بود در مورد آرش حرفهای زیادی شنیده بود و با تعریف های سارا، نگار به راحتی آرش رو با نگاه اول شناخت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرش صاحب یک شرکت تجاری بزرگ بود اما به دلیل شکست بزرگی که در یک رابطه عشقی با دختری بسیار زیبا وجذاب خورده بود ترجیح می داد که وانمود کنه از طبقه متوسطیه .اون نمی خواست دوباره به این باور برسه که کسی بخاطر ثروتش انتخابش می کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;من ...راستش من توی یه شرکت کوچیک کار میکنم ....البته درس هم می خونم ، هنوز دانشگاهمو تموم نکردم &quot; این دومین دروغ آرش به نگار بود .نگار با لبخندی که آرش فکر کرد از سر مهربونیه گفت: شما هنوز دانشگاهو تموم نکردید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرش جواب داد: نه هنوز ... آخه یک کم دیر شروع به درس خوندن کردم ...البته الان برای دکترا می خونم . راستی شما مجرد هستید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار پاسخ داد: مطمئنم که اگه متاهل بودم همسرم الان در کنارم بود. شما چطور؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;من هم مجرد هستم&quot; این سومین دروغی بود که آرش به نگار گفت. این دروغ برای نگار هرگز قابل بخشش نبود اما آرش از یک نظرهایی راست گفته بود.اون چند سالی بود که عملا از همسرش جدا شده بود اما این مساله بطور رسمی ثبت نشده بود و آرش یک مرد متاهل بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;سارا دوست نگار از این موضوع خبر نداشت و به همین دلیل نگار واقعا نمی دونست که آرش یک مرد متاهله وگرنه امکان نداشت که تقاضای اون برای دوستی رو قبول کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;صرفنظر از اهدافی که نگار در نظر داشت جا افتاده بودن آرش و سن و سال بالای اون باعث شده بود تا نظرشدر مورد آرش مساعد باشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;سالها پیش پدر نگار اون و مادر و خواهرو دو برادرش رو ترک کرده بود و یکی از دلایلی که اون جذب مردهای سن و سالدار می شد همین مساله بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مساله دیگه بالا بودن هوش تجربی این مردها بود و این مساله سبب می شد که نگار راحت تر بتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار دختر بسیار مسوولیت پذیری بود .باوجودیکه حقوق بسیار ناچیزی از شغلش عایدش می شد اما تونسته بود خانواده اش رو اداره کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;فقر ، بیکاری،فحشا، اعتیاد، تورم ، مشکل مسکن و... در جامعه بیداد می کرد و در چنین شرایطی نگار باید ازپس کرایه خونه و هزینه زندگی و مخارج تحصیل برادر کوچکترش بر می یومد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار با فداکاری زیاد به زندگی ادامه می داد اما به نظر خودش بایه هزینه عشق به خانواده رو که در اون بسیار قوت داشت هرچند زیاد، پرداخت می کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اون توی زندگی یاد گرفته بود که با چنگ و دندون از حق دفاع کنه و در برابر ظلم بایسته .نگار نه تنها به درستی و با سختی از خانواده اش دفاع می کرد بلکه دفاع از حقوق مردم هم همونقدر براش مهم و ارزشمند بود.اما بعد از بسته شدن روزنامه ای که در اون کار می کرد درست نتونسته بود با شرایط سخت زندگی کنار بیاد .اون پس از اینکه کارش رو از دست داد در جای دیگری با حقوق کمتر مشغول به کار شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;در آن زمان دولت اصلاح طلب جای خودش رو به دولت اصولگرا داده بود .با وجود اینکه دولت اصولگرا شعار مبارزه با فقر سر می داد اما با پیش بینی هایی هم که نگار در گزارش هاش کرده بود با ورود این دولت در عرض چند ماه هزینه زندگی بالا رفت و حقوقها کاهش پیدا کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دخل و خرج زندگی به هیچ وجه به هم نمی خوند و نگار باید به ناچار فکری برای رهایی از اینهمه مشکلات می کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اون در سالهایی که مشکلات روی دوشش به شدت سنگینی می کرد به دانشگاه رفته بود و تونسته بود با هوش و استعداد و قدرتی که در نوشتن داره شغل آبرومندی برای خودش دست و پا کنه و کم کم اداره زندگی رو به عنوان فرزند ارشد خانواده به تنهایی به عهده بگیره.اما رفته رفته به دلیل فشارهای اقتصادی مجبور بود به تن به اعمالی بده که به هیچ وجه خواستار اون نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;حقوق 150 هزارتومانی،کرایه خونه 350 هزار تومانی و هزینه زندگی 300 هزار تومانی سبب شده بود که بسیاری از دخترها دست به تن فروش بزنند تا خانواده هاشون رو اداره کنند.آمار طلاق به شدت افزایش پیدا کرده بود و حمایت های چندانی هم از طرف دولت انجام نمی شد.نگارزنانی رو می شناخت که با وجود عشق به همسرانشون به دلیل مشکلات زندگی دست به روسپیگری می زدند.اون مردانی رو می شناخت که همسرانشون رو می فروختند و دختران نوجوانی که به دلیل تبعیضات اجتماعی به فحشا کشیده می شدند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نا بسامانی در خانواده ها به دلیل عملکرد نادرست مسوولان سبب شده بود که بسیاری از دختران از خونه فرار کنند و شکار خوبی برای قاچاقچیان انسان بشن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار با توجه به این مسائل از جمله خبرنگارانی بود که خار چشم مسوولان شده بود و مقامات نمی تونستند انتقادات شدید اونو تحمل کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;...........................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی مینا وارد اتاق دختر کوچکش شد ، اون تو اتاق نبود.مینا بی محابا به اتاقهای دیگه رفت اما هیچ خبری از نگار نبود.وحشت سرتا پای وجودشو فراگرفته بود.وارد کوچه شد اما نگار اونجا هم نبود ، مینا هراسان&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;وارد خونه شد و به سمت تلفن رفت اما نمی دونست باید به کی زنگ بزنه.اون در حالیکه اشک می ریخت و گریه می کرد کیفش رو برداشت تا از خونه خارج بشه که ناگهان خسرو شوهرش درحالیکه نگار رو بغل گرفته بود وارد خونه شد.خسرو از قیافه آشفته مینا متعجب شد.مینا گریه کنان نگار رو در آغوش گرفت و گفت :کجا بودید عزیزم من از نگرانی مردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خسرو پرسید:مگه منو ندیدی که خونه اومدم ؟نگار رو تا کوچه بالا بردم و آوردم .این اداها چیه که از خودت در میاری ؟چرا خودتو به این ریخت درآوردی ؟توچته مینا ؟رفتارت غیر قابل تحمل شده .تو بیماری .دیوونه شدی باید خودتو معالجه کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مینا حالت وسواسی نسبت به نگار پیدا کرده بود.اون مدام نگران بود تا دخترش گم نشه و خسرو هرچه اصرار می کرد که مینا به یک روانکاو مراجعه کنه ، از اینکار طفره می رفت.از طرفی خسرو به دلیل توجه زیاد مینا به نگار به دخترش حسادت می کرد.قبل از بچه دار شدن اونها مینا توجه زیادی به خسرو داشت اما پس از اومدن نگار هم و غم مینا دخترش شده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بالاخره مشاجره لفظی مینا و خسرو به درگیری سختی کشید بطوریکه خسرو مینا رو به باد کتک گرفت. مینا در حالیکه اشک می ریخت و به خسرو التماس می کرد که دست از سرش برداره بالاخره راز خودش رو فاش کرد و به خسرو گفت :تو اشتباه می کنی من بی دلیل به نگار حساس نیستم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی خسرو آروم تر شد مینا تمام اتفاقاتی رو که توی بیمارستان براش پیش اومده بود برای خسرو تعریف کرد اما خسرو باور نمی کرد.در نهایت قرار بر این شد که خسرو به بیمارستان بره و اگه دکتر حرفهای مینا رو تایید نکرد اون خودشو به یک روانکاونشون بده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مینا از اینکه موضوع رو با خسرو در میون گذاشته خیلی احساس آرامش کرد.زندگی اونها پس از اومدن نگار تبدیل به یک جهنم شده بود و اگه دکتر حرفهای مینا رو تایید می کرد زندگی عادی اونها دوباره شکل می گرفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما پس از اینکه خسرو از بیمارستان به خونه برگشت اتفاق عجیبی افتاد.دکتر رحمانی در بیمارستان فرح هیچ وجود خارجی نداشت و هیچ دکتر و پرستاری بودن اون توی بیمارستان رو تایید نکردن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مینا که حرفهای خسرو براش باور کردنی نبود به بیمارستان رفت .اون پرستاری رو که خواسته بود با دکتر رحمانی درباره نگار حرف بزنه پیدا کرد اما پرستار با تعجب به حرفهای مینا گوش می کرد و مرتب می گفت که چنین پزشکی در اون بیمارستان وجود نداره.مینا که گیج و مبهوت شده بود از اینطرف به اونطرف بیمارستان می رفت و از همه در مورد دکتر رحمانی می پرسید و همه با تعجب به اون نگاه می کردن درست مثل اینکه اون دیوونه شده.وقتی مینا از پیدا شدن دکتر رحمانی نا امید شد وسط راهروی بیمارستان فریاد کشید و گفت :من دیوونه نیستم به خدا دکتر رحمانی توی همین بیمارستان بود.پرستارها و پزشک ها دور مینا جمع شدن و اون رو به یکی از اتاقها رسوندن.یکی از دکترها دستور تزریق یک آرام بخش رو به مینا داد و مینا آروم روی تخت به خواب رفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خسرو که از دست کارهای مینا کلافه شده بود بچه بغل و هراسان وارد بیمارستان شد .وقتی وارد اتاق مینا شد اون خوابیده بود و دکتر خواست که با اون درباره مینا صحبت کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;اسکیزوفرنی&quot; نام بیماری بود که دکتر حدس می زد مینا به اون مبتلا شده اما این تنها یک حدس بود و باید آزمایشات مختلف بر روی مینا انجام می شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;.........................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار محو تماشای دونه های بارونی بود که بر شیشه های ماشین پرت می شدن و مثل بچه ها که سر سره سوار می شن پایین می یومدن و بعد می رفتن.آرش که می دونست نگار عاشق بارونه گفت: دختر بارون ، یه وقت غم نداشته باشی!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;دختر بارون&quot; این اولین باری نبود که نگاراین عبارت رو می شنید. اون بارها از &quot;آرین&quot; این عبارت رو شنیده بود.دو سال پیش وقتی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;روزنامه ای که نگار در اون کار می کرد ، بسته شد با وجود اینکه به باز و بسته شدن روزنامه ها عادت کرده بود و این چندمین باری بود که این اتفاق می افتاد اما از نبود امنیت شغلی خیلی عصبانی بود و تصمیم گرفت که یه &quot;کار سیاه &quot; رو آغاز کنه تا منبع درآمدش مشخص باشه چون نمی تونست هیچ حسابی روی حقوق روزنامه نگاری باز کنه.غرغر های صاحبخونه که یه مرد هیکلی و از عوام و بیسواد بود نگارررو کلافه کرده بود اون به هیچ وجه نمی تونست حتی جوابشو بده.روزگار نگار رو که از یه خانواده تحصیلکرده و متمول بودن به جایی کشونده بود که باید مستاجر کسی می شد که جز پول توی زندگی چیزی رو نمی شناخت و توهین کردن براش حتی از آب خوردن آسون تر بود.از طرفی مینا مادر نگار از لحاظ عصبی وضعیت آشفته ای داشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;غروب&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;یه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;روز پاییزی نگار به شرکت کامپیوتری رفت که آرین مدیرعامل اون بود.نگار که مشکلات زندگی خیلی قیافه اش رو به هم ریخته کرده بود سعی کرد با آرایش صورت و پوشیدن لباس های شیک و سنگین چهره در هم تکیده اش رو مخفی نگه داره.با وجودیکه نگار از شغل منشی شدن در شرکت متنفر بود اما درخواست کرده بود که در اون شرکت منشی بشه.حتی تصور اینکه باید چند ساعت روی صندلی بنشینه و تفکراتش دست نخورده باقی بمونه کلافه اش می کرد اما چاره ای نبود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار به محض دیدن آرین دلش ریخت.اتفاقی که در مورد هر کسی نمی افته.این اولین باری بود که نگار چنین احساسی رو در مورد کسی داشت.&quot;آرین&quot; زیاد خوش تیپ نبود اما صورت قشنگی داشت.چشمهای اون به رنگ عسلی بود که روی پوست سبزه جذابیت خاصی پیدا می کرد.طرز قرار گرفتن دندونهاش هم نامرتب و زیبا بود .اما اینها احساسی بود که نگار نسبت به آرین داشت و به قولی&quot;تو مو می بینی و من پیچش مو&quot;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرین بسیار مودب بود .اون رسم ادب رو به جا آورد و جلوی پای نگار ایستاد و با دست بهش اشاره کرد که بنشینه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرین گفت:شما همون خبرنگاری هستید که هر روزنامه ای می رید بسته می شه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار لبخندی زد و گفت: بله در حقیقت جناح رقیب از حضور من در روزنامه های اصلاح طلب خیلی راضیه چون به محض پا گذاشتن توی روزنامه طولی نمی کشه که روزنامه بسته می شه.قضیه پا قدم و این حرفها ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرین اینبار قیافه جدی به خودش گرفت و گفت: اونها اصلا به فکر ادامه معیشت روزنامه نگارها نیستن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار جواب داد: درسته به همین دلیل تصمیم گرفتم که کار جدیدی رو شروع کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرین گفت: شما به اینکار علاقه دارید و آیا می تونید به ما تضمین بدید که این کار رو رها نمی کنید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار پاسخ داد:قضیه از علاقه گذشته وقتی اجبار بوجود بیاد انسان مجبور می شه به کارهایی تن بده که دوست نداره.واقعیت اینه که من کار روزنامه نگاری رو دوست دارم و به اینکار علاقه ندارم ولی قول می دم که توی کارم جدی باشم و کوتاهی نکنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرین گفت:چرا اجبار؟دختری به سن و سال شما که نیاز نیست که دغدغه امرار معاش داشته باشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;با وجود اینکه نگار هیچ وقت دوست نداشت کسی در مورد زندگیش چیزی بدونه درباره وضعیت زندگیش توضیحاتی به آرین داد چون بر اساس اصول مدیریت، مدیر یک مجموعه حق داشت تا از وضعیت کارمندش با خبر باشه .اما واقعیت این بود که نگار از همون لحظه اول احساس عجیبی نسبت به آرین داشت و به اون خیلی اعتماد پیدا کرده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;روال کارها خیلی خوب پیش رفت و نگار همون روز قراردادی امضا کرد تا مشغول به کار بشه.میزان حقوق هم به حدی بود که احتیاجات نگار رو برطرف کنه و اون از این موضوع خیلی خوشحال بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرین که آرامش زیادی به نگار داده بود از اون خواست که چون مسیر خونه هاشون یکیه اونو برسونه و نگار هم موافقت کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نم نم بارون بود .همیشه وقتی بارون می یومد نگار یه غمی توی دلش سنگینی می کرد که اتفاقا اون غمو دوست داشت.نگار به قطرات بارون که روی خیابونها می ریختن نگاه می کرد و در اون لحظه دوست داشت که بارون باشه تا وقتی از آسمون به زمین ریخت روی خیابون پهن بشه و با حرت باد تاب بخوره .نگار محو تماشا بود که آرین گفت:من عاشق بارونم .نگار جواب داد: اتفاقا منم عاشق بارونم .آرین گفت: خوب دختر بارون غصه نخور همه چی درست میشه .امیدت به خدا باشه .اون همیشه مواظب بنده هاش هست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار گفت : آره اما 12 ساله که این بنده اش رو فراموش کرده ... نمی دونم کی از این وضعیت خلاص می شم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرین دستش رو روی پای نگار گذاشت و گفت : درست می شه من بهت کمک می کنم.مشکل مسکنتم حل می شه.من دارم یه زمین می خرم دعا کن درست بشه یه 5 واحدی توش می سازم شما ها برید چند سال توش بنشینید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرین خیلی آروم و بامحبت حرف می زد.نگار احساس کرد ناجی پیدا کرده که اونو از این وضعیت نجات بده .اون همیشه دلش می خواست که به یه نفر تکیه کنه .بار زندگی بدجوری کمرشو خم کرده بود و اگه کسی پیدا می شد که بهش کمک کنه خیلی آروم می شد.در ثانی نگار خیلی احساس تنهایی می کرد و پیدا کردن یه همدم خوب در وضعیتی که نگار داشت نقطه عطفی بود.اما نگار نمی دونست که چه اتفاقاتی منتظرشه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک هفته از اومدن نگار به شرکت گذشته بود و اون تقریبا قسمت اعظم کارها رو یادگرفته بود.نگار به عنوان یک منشی باید می دونست که با ارباب رجوع چه نوع رفتاری داشته باشه و رفتارش با صاحبان بزرگ شرکتهای معتبر دیگه چطوری باشه.کار اون تنها پاسخگویی به تلفن نبود بلکه باید می تونست در نبود مدیر عامل شرکت رو به خوبی اداره کنه.در ضمن آرین فهمیده بود که می تونه از نگار به عنوان مشاور استفاده کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار شخصیت بسیار کاریزمایی داشت و خیلی زود محور توجه همه همکاراش قرار گرفت.محیط دوستانه کاری باعث شده بود که اون سختی خبرنگار نبودن رو بهتر تحمل کنه اما نگار حال زیاد خوبی نداشت و درست مثل بچه ای که از شیر گرفته باشنش دوست داشت که به کار خبر بپردازه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار پشت میزش نشسته بود ودر اینترنت مشغول پیدا کردن مطالبی درخصوص مدیریت بدون کاغذ بود.ناگهان متوجه شده که دو نفر از همکارهاش اونو به شدت تحت نظر دارن اما این مساله تنها یک احساس شخصی بود و نگار نمی تونست این مساله رو اثبات کنه.در هر صورت این قضیه سبب آزارش شده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما وجود آرین در شرکت آرامش زیادی به نگار می داد.با وجود اینکه اونها در محیط کاری فقط در مورد کار با هم حرف می زدن اما با چشمهاشون خیلی چیزها به هم می گفتن.هر دوی اونها الفبای چشمهای همدیگر رو خوب بلد بودن و نیازی به حرف زدن نبود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزها یکی پس از دیگری می گذشت و علاقه نگار روز به روز به آرین بیشتر می شد.آرین تکیه گاه خوبی برای نگار بود و نگار شریکی برای تنهاییهاش پیدا کرده بود اما چیزی که نگار رو آزار می داد احساس &quot;کنترل شدن&quot; بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار متوجه شد که ایمیلش هک شده و پیامهایی که برای دوستانش می فرسته خونده می شه ، اما دلیل اینکار رو نمی تونست حدس بزنه.اون مدام فکر می کرد دچار توهم شده اما حقایق حاکی از این بود که کسی یا کسانی اونو زیر نظر دارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;صبح یه روزتعیطل برفی آرین و نگار با هم به پیست دیزین رفتند.هوا به شدت سرد بود اما گرمای حضور آرین باعث شده بود تا نگار احساس سرما نکنه.نگار یه کلاه و شال سفید بر سر و همچنین پالتوی سفیدی بر تن کرده بود.آرین با نگاه محبت آمیزی به نگار گفت:رنگ سفید خیلی بهت می یاد ، امروز خیلی خوشگل شدی.نگار هم لبخندی به آرین زد و تکیه اش رو به اون داد.اون دو تا مدتها قدم می زدن اما هیچ کلامی بینشون رد و بدل نمی شد.نگار می دونست که آرین هم اونو دوست داره ،با این وجود آرین هیچ وقت به نگار نگفته بود که احساس واقعی اش نسبت اون چیه.آرین پسر بسیار مغروری بود اون حتی بعضی اوقات عکس چیزی که توی دلش بود رو به نگار می گفت اما نگار می تونست احساس اونو درک کنه.واقعیت این بود که نگار عاشق &quot;غرور مردانه&quot; بود و همین علت باعث دلبستگی بیشترش به آرین می شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار حدس می زد که شاید همین غرور باعث میشه تا آرین ازش خواستگاری نکنه.با وجود اینکه نگار به آرین گفته بود احساس می کنه که هنوز به موقعیتی نرسیده که بخواد زندگی مشترک رو آغاز کنه اما واقعیت این بود که با تمام وجود می خواست همسر آرین باشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار یه گوله برف برداشت و به طرف آرین پرت کرد و آرین به تلافی اینکار نگار رو روی برفها خوابوند و می خواست که توی لباسش برف بریزه .نگار در حالیکه می خندید در جواب آرین که می گفت بگو غلط کردم ، گفت :حقت بود.نگار وقتی لجبازی می کرد قیافه اش خیلی شیرین می شد و واقعیت این بود که آرین اونو خیلی دوست داشت.آرین در همین لحظه نگار رو در آغوش گرفت.اون آرزو می کرد که نگار هیچ وقت ازش جدا نشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرین هم عاشق دخترهای مغرور بود و نگار هم این خصلت رو داشت اما به قول دوست آرین دو تا &quot;من&quot; با هم کنار نمی یان و یکی باید نیم&quot;من&quot; بشه.هیچ کدوم از اون دو حاضر نبودند که دست از غرورشون بردارند و نگار هم هیچ وقت علاقه اش رو به آرین ابراز نمی کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نگار عزیز سلام &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;امیدوارم حالت خوب باشه.از بابت مطالبی که بهم دادی ممنون اما متاسفانه دیگه نمی تونم گزارشهاتو کار کنم.امیدوارم درک کنی.زیاد نمی تونم بهت توضیح بدم اما فقط همینو بگم که از طرف کسی یا کسانی تهدید شدم.خودت می دونی که من یه دختر دارم و نمی خوام براش مشکلی پیش بیاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دوستدار تو الهام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;این متن پیام اینترنتی الهام به نگار بود.نگار وقتی که کارش توی شرکت کمتر بود گزارش تهیه می کرد و با وجود اینکه بیشتر فعالان مطبوعات گزارش هاش رو تایید و تحسین می کردند اما نمی تونستند توی روزنامه هاشون این گزارش ها رو منتشر کنند.مطالبی که&amp;nbsp;نگار می نوشت بسیار مهم و حساس بود و اون برای انتشار این مطالب احساس تکلیف می کرد.به همین علت یه رابط پیدا کرد تا بتونه از طریق اون گزارش های خودشو در یک رسانه خارجی منتشر کنه.اما الهام دیگه نمی تونست نقش یک رابط رو ایفا کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار با خوندن متن پیام الهام بسیار ناراحت شد.نه به علت اینکه یک رابط خبری رو از دست داده بود بلکه به این دلیل که حدسیاتش در مورد اینکه کسی یا کسانی اونو کنترل می کنند بیشتر به واقعیت نزدیک می شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;صبح روز بعد نگار احساس بدی داشت و تصور می کرد همه کسانی که در شرکت کار می کنند اونو تحت نظر دارند،این احساس اینقدر نگار رو اذیت می کرد که تصمیم گرفت با یک دکتر روانپزشک دراینباره صحبت کنه.نگار به جایی رسیده بود که احساس می کرد قدرت تمییز بین واقعیت و خیال رو نداره .اون به کارمندای شرکت بیشتر دقت کرد .به نظر می رسید آقای سعادتی ، مدیر فروش ، حتی در مورد نگار مطالبی می نویسه اما نگار چطور می تونست این موضوع را ثابت کنه ، تنها بر اساس حدس و گمان نمی شد که قضاوت کرد و نگار اینو بخوبی می دونست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار سعی کرد که کمتر به این موضوع فکر کنه و خودش رو مشغول کار کنه ، ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.نازنین یکی از کارمندهای شرکت به بهانه گرفتن رسید از نگار یواشکی کاغذی رو زیر کتاب اون گذاشت.نگار در حالیکه خیلی مواظب بود کسی کاغذ رو نبینه متن اونو خوند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;نگار به بهونه ناهار بیا با هم بریم بیرون کارت دارم&quot; .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه کافی شاپ که به سبک سنتی تزئین شده بود نزدیک شرکت بود و نگار و نازنین اونجا رو برای خوردن ناهار انتخاب کردند.صدای بنان و آبشار مصنوعی به دلیل شلوغی کافی شاپ به سختی شنیده می شد.نازنین دختر بسیار ساده ،جدی و در عین حال با معلومات بود به همین دلیل به نظر نمی رسید با نگار شوخی داشته باشه.نازنین به نگارکه سراپا گوش بود گفت: نگار من از همون روزهای اول رفتار کارمندها با تو رو زیر نظر داشتم .احساس می کردم که بعضی از همکارا به دقت همه رفتارت رو کنترل می کنند اما این فقط یک حدس بود و فکر کردم که دیوونه شدم .چند روز پیش رئیس یکی از همکارا رو صدا کرد ، اونم یادش رفت صفحه شو پاک کنه.من که خیلی کنجکاو شده بودم مطالبی رو که نوشته بود خوندم.همش درباره تو بود.سعی کردم یواشکی یه پرینت از مطلب بگیرم اما نشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خیلی عجیب بود نازنین هم درست مثل نگار فکر می کرد.اما دلیل این رفتارها چی بود؟نگار از نازنین پرسید: می دونم که برات سخته اسم اون شخص رو بگی ولی فکر می کنم آقای سعادتی باشه ، اینطور نیست؟نازنین جواب داد:نه به هیچ وجه اون شخص خانم اعظمیه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;داستان داشت خیلی جالب می شد نگار تقریبا مطمئن بود که آقای سعادتی اونو کنترل می کنه .نگار گفت: می تونی بگی متن یادداشت چی بود؟نازین جواب داد:بله در مورد تلفن هات... اینکه با کی حرف می زنی ...به همکارای دیگه چی می گی ....چیکار می کنی.... کدوم سایت ها گشت می زنی ..... و چیزایی از این دست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار گفت : فکر می کنی دلیل این کارهای چی باشه ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نازنین جواب داد : نمی دونم ... اما شاید پای آرین وسط باشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-آرین؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;- بله .من می دونم که تو و اون با هم یه رابطه عاطفی دارید.اما یه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;چیزی رو باید بدونی .آرین و خانم اعظمی مدتها است با هم رابطه دارن و فکر می کنم این رابطه از حد یه دوستی ساده بالاتر باشه .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;- این غیر ممکنه اگه اینطوره چطور خانم اعظمی مو به مو اعمال و رفتار منو به آرین گزارش می کنه ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;- نمی دونم .من نمی تونم ارتباط معنی داری بین رفتار این دو در مورد تو پیدا کنم .تو رو خواستم تا بهت بگم مواظب خودت باشی.فریب آرین رو نخور.من می دونم اون تو رو دوست داره این قضیه کاملا از رفتار اون پیداست اما اون تا حالا عاشق خانم اعظمی بود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;............&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;هوا سرد شده بود و نگار احساس یخ زدگی مفرطی داشت.دستهاش از سرما کرخ شده بود با این وجود حاضر نبود به خونه بره و ترجیح می داد ساعتها در خیابون قدم بزنه .تصویر آرین مدام از جلو چشمانش رد می شد.اون به راحتی تونسته بود نگار رو عاشق خودش بکنه و نگار از اینکه بازیچه شده خیلی عصبانی بود.به دلیل رفتار بد پدر نگار با اون و خانواده اش ،نگار از مردها متنفر شده بود و این تنفر با وجود آرین یواش یواش داشت از بین می رفت اما حالا نگار مثل یک مار زخمی شده بود که تلاش می کرد نیشش رو در قلب آرین فرو کنه.نگار در سالهای اخیر عادت کرده بود که پسرها رو دیوونه خودش کنه و بعد از اونها جدا بشه .اون از آزار پسرها لذت می برد و همیشه تشنه دیدن خورد شدن شخصیت و غرور اونها بود.نگار برای آزار هر پسری مطابق با شخصیتش عمل می کرد و اشد مجازات رو در مورد اونها بکار می برد.اون هیچ وقت فکر نمی کرد که روزی برسه که آرین هم جزو پسرهایی قرار بگیره که باید مجازات بشه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;صبح روز بعد نگار خودش رو به زیباترین شکل ممکن آرایش کرد و لباسهای بسیار شیکی پوشید.ظاهر اون با وجود سادگی بسیار زیبا شده بود و در اولین نگاه توجه همه رو به خودش جلب می کرد. آرین دوست نداشت که زیبایی نگار باعث توجه همکاران مرد شرکت بشه و به نوعی حسادت زیادی نسبت به این مساله داشت از طرفی هم نمی تونست به نگار ایراد بگیره چون تیپ اون در عین سادگی بسیار زیبا بود.آرین از همون نگاه اول که نگار رو پشت میز دید چهره اش برافروخته شد اما سعی کرد که به روی خودش نیاره نگار هم خنده معنی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;داری برلب زد و به آرین سلام کرد.آرین هم که سعی می کرد لبخند بزنه گفت: سلام خانم صبح بخیر.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار پشت کامپیوتر نشست و یاهو مسنجرش رو باز کرد و شروع به چت کردن با دوست پسرهای قدیمی اش کرد. کامپیوترهای شرکت بصورت یک شبکه به هم وصل بودند و آرین به راحتی می تونست صفحه تمام کامپیوتر ها رو نگاه کنه و کارمندها رو زیر نظر داشته باشه ،نگار این مساله رو می دونست.یکبار وقتی آرین نبود نگار متوجه برنامه کنترل سایرکامپیوترها که روی کامپیوتر اتاق آرین نصب شده بود ، شد.اما سایر کارمندها از این موضوع خبر نداشتند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگار سعی می کرد با د